زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه


 

هفته‌ای دوبار صندلی مقدسم را به زنان دوست داشتنی می‌دهم که مربی فرزندم هستم.

پیامبری‌ام را

قسمت می‌کنم.

کمتر شنیده‌ام که از واژه‌های بکن و نکن استفاده کرده باشند.

این کودکان گریزپا می‌دوند و آن‌ها نیز به دنبالشان.

سوال را با سوال پاسخ می‌دهند و تا آن‌جا که خطری تهدید نکند به تجربه دست می‌زنند و خودشان می‌فهمند.

کلاس چند سایت دارد که با ابزار ساده ساخته شده. هرکس هر زمان در هر سایتی که می‌خواهد بازی می‌کند.

و اگر قرار است همه در فعالیتی هماهنگ حضور داشته باشند، آن فعالیت آن‌قدر جذاب هست که خودشان بخواهند در آن شرکت کنند.

و نه فقط آن‌ها که ما مادرها هم از پشت اتاق شیشه‌ای دلمان پر می‌کشد برای بازی و بچگی!

یوسف در چاله پر آب بپر بپر کرد و وقتی خسته شد خاله جای او را گرفت و بپر بپر کرد.

نگفت نپر! هوا سرد است! مریض می‌شوی!

روی تخته بلند ایستادند، راه رفتند، و پریدند و در خانه از قهرمانی‌شان تعریف کردند.

امروز دوباره رنگ بازی داشتند.

نگاه حیرت زده‌شان ازقاطی کردن رنگ‌ها را باید دید!

و شعرهای بامزه‌ای که آخر کلاس وقتی سرشار از خوشی و شادمانی هستند سر می‌دهند. نامنظم، نادرست اما قشنگ!

وقتی صبح زود چشم‌های را باز می‌کند و با خوشحالی می‌گوید امروز باید برویم هم نوا! می‌فهمم آنجا جای خوبی است.

وقتی به یادش می‌آورم که چند روز دیگر تا هم نوا مانده جیغ شادی می‌کشد دلم می‌خواهد این دوره حالا حالاها طول بکشد.

من کودکی بسیار شادی داشتم.

در خانه‌ای بزرگ. بین درختان و گیاهان و گاهی حیوانات.

همراه همه خانواده‌ام که معمولا کنار هم بودیم.

غبطه نمی‌خورم.

آرزو می‌کنم همه کودکان سرزمینم از نعمت داشتن چنین مربی‌های دوست داشتنی بهره مند شوند.

 

 

 

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

یک حس دوگانه عجیب!

از یک طرف دلم می‌خواست خیلی قهرمانانه دستم را رها کنی و بگویی می‌بینمت مامان! و وارد کلاس شوی.

از یک طرف دلم می‌خواست از کلاس بیرون بیایی و سراغم را بگیری. مبادا دوباره فکر کنی گم شدی.

اتفاق افتاد.

کمی از هر دو.

دستم را رها کردی و با دوستانت وارد کلاس شدی. دو ساعت بعد آمدی؛ برای این‌که بیسکوییتت را بگیری.

و من تمام این سه ساعت کنار مادرهایی نشستم که دلشان شور بچه هایشان را می‌زد.

بعضی مدال‌های ستاره‌ای به سینه داشتند. فرزند اولشان مدرسه می‌رفت و دومی را آورده بودند و شاید به سومی هم فکر می‌کردند و خیلی هم سرحال و پوستشان هم برق می‌زد و یک ناخن شسکته هم نداشتند و اول صبحی رژ صورتی براقی هم داشتند.

بعضی بچه اول را آورده بودند و در همان اتاق داشتند بچه دوم را شیر می‌دادند و در کریر می‌خواباندند.

بعضی خودشان مربی بودند و به هزار و یک دلیل این‌جا را برای گذران اوقات دوستانه فرزندشان انتخاب کرده بودند.

و بحث مثل قلابی مرا از کتابم بیرون می‌کشید.

مدارس شناختی یا مدارس معمولی؟

میزان یا مفید؟

پیش دو؟ یا هردو؟

هفت سال نشده یا هفت سال تمام؟

در این بین زینب یک ساله خسته شده بود و گریه می کرد و آن چندماهه کوچک تمام مدت با صدای بلند سشوار که از موبایل مامان در می‌آمد به خواب رفته بود.

کلاس بچه ها آرام‌تر نبود؟

با پیشنهاد بدهم دو اتاق برای مامان‌ها می‌گذاشتند.

اتاق گفتگو و اتاق سکوت!

که استیو تولتز، موریس دروئون و و لوئیس کارول حسابی از این‌که توی کیف من نشسته بودند بدون اینکه حرفی بزنند ناراضی بودند. و من هم.

به خیال خودم یک گوشه دنج پیدا کردم و نزدیک مادر دیگر که کتاب قطوری داشت نشستم.

صدایش را از بین ده بچه شنیدم که می‌گفت من هم با پول هایم کتاب خریدم. یک کتاب خیلی بزرگ! این کتاب را هم خوانده‌ام.

و بعد کلاس خوشمزه‌ها صدایشان را از حیاط با خودشان آوردند و همه‌جا پر از خنده شد.

وقتی برگشتیم لباست گلی بود. خیلی هم خوب!

و کفشت آن‌قدر از شالاپ شولوپ کرده بودی خیس بود و مجبور شدی دمپائی‌هایت را بپوشی. خیلی هم خوب!

و تا به ماشین رسیدیم همه چیزهایی که دلت می‌خواست را برایم تعریف کردی.

و دیگر نگفتی وقتی از من جدا شدی حس کردی گم شدی. خیلی هم خوب!

حیف که تو مادر نمی‌شوی پسرم.

اما پدر که خواهی شد انشاالله!

آن‌وقت این‌جا را بخوان. تماشای بزرگ شدنت چه حسی خواهد داشت؟

الهی!

شکرت!

 

پ.ن. کدام ما قهرمان‌تر بودیم؟ تو که راحت جدا شدی و گریه نکردی؟ یا من که راحت جدا نشدم و گریه       نکردم؟



فاطمه جناب اصفهانی
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

این دفترچه گلدار مادری 

فکر می‌کردم هیچ کاری برای تو مهم‌تر از نوشتن این دفتر نیست.

فکر می‌کردم کلمه‌ها وقتی نوشته شوند مهم‌تر از هر اتفاق دیگری می‌شوند.

اما حالا یک سال و نیم است که چیزی در آن ننوشتم.

نه اینکه کودکی‌ات را از دست داده باشم. نه!

عکس دارم و یادداشت و تقویم و ... . اما این مدت این‌جا چیزی ننوشته‌ام.

امروز یک فنجان شیر قهوه درست کردم و خودم را نشاندم روی صندلی آشپزخانه و روان‌نویس را دادم دستم و نوشتم.

از قبل عید نوشتم و سفر و تعطیلات.

اما ننوشتم که مادری سخت بود.

خیلی سخت بود.

ننوشتم که وقتی تو خوب نبودی حال من بود که خوب نبود.

ننوشتم که هی دارم چشم‌هایم را می‌گذارم روی پیشانی تو و خودم را تماشا می‌کنم.

چقدر جدی‌ام گاهی!

برای این‌که تو هم عادت کنی به خلق ما مردم کهن زیسته.

عادت‌هایی که با این ستاره‌ها به دست می‌آوری و آخرش آن‌قدر زیاد می‌شوند که خدا نخواهد خورشید خلاقیتت را می‌پوشاند.

اما چه کنم؟!

چه کنم جز خنده‌دار کردن عادت کردن این کارهای آدمیزادانه!

چه کنیم که تو هم باید خو بگیری به چنین زیستنی.

کاش اما عادت نکنی. فقط بلد باشی. کاش همیشه شاد باشی.

حتی اگر من نتوانم در این دفتر جلد پارچه‌ای برایت جمله‌ای بنویسم.

 عاقبتت به‌خیر بچه!

فاطمه جناب اصفهانی
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


هربار که به کتابخانه می رویم و کتاب امانت می گیریم چند عنوانی هست که بیشتر از بقیه دوستشان داریم و مرتب می خوانیم.

طبیعتا آنهایی که پسر بیشتر دوست دارد بیشتر خوانده می شوند. و من هم اینجا به شما پیشنهاد می کنم.

می توانی مثل یک فیل راه بروی؟

نوشته جودی هیندلی

ترجمه سارا آرین مهر

نشر لک لک(تیمورزاده)

گروه سنی الف


این کتاب به معرفی ویژگی های حرکتی دوازده حیوان و حشره می پردازد و کودک را تشویق می کند تا حرکات آن ها را تقلید کنند و صدای آن حیوان را در بیاورند.

از آنجا که بچه های خردسال میل زیادی برای تقلید رفتار دیگر موجودات مخصوصا حیوانات دارند این کتاب را که تصویرپردازی بسیار خوبی دارد را دوست خواهند داشت.

 


اگر تو بچه من بودی

نوشته فرن هاچکینز

تصویرگر لورا جِی.براینت

ترجمه نسرین وکیلی

انتشارات مدرسه

گروه سنی الف

این کتاب هم به معرفی رفتارها و عادت های حیوانات می پردازد. و از زبان مادر برای فرزندش روایت می شود. درواقع همه اینها قصه هایی است که مادر قبل از خواب برای فرزندش تعریف می کند و آخرین صفحه روی ماه او را می بوسد تا بخوابد.

تصویرپردازی این کتاب هم فوق العاده خوب است! آنقدر که دلت می خواهد در اندازه بزرگ برای اتاق خواب فرزندت از آنها استفاده کنی!

ترجمه این کتاب متاسفانه اصلا خوب نیست و چقدر خوب که بچه های خردسال سواد خواندن و نوشتن ندارند و والدین آنطور که بچه درک می کند و می فهمد قصه را برایش تعریف می کنند.

 


نگران نباش داگلی بغلی

نوشته دیوید ملینگ

ترجمه نسرین ابراهیمی لویه

انتشارات مبتکران

گروه سنی الف

داگلی یک بچه خرس بامزه است که کارهای جالبی می کند. اشتباهات او آنقدر ساده و بامزه است و تصویرها آنقدر به طنز مسایل داگلی کمک می کند که نمی توانید چندبار آن را نخوانید و هربار نخندید!

راستش کم هستند کتاب های طنز و بامزه برای خردسالان که در عین حال مهارت های کودکی را هم به او آموزش بدهند. و مجموعه داگلی قطعا یکی از بهترین آن هاست.

بله قصه های داگلی یک مجموعه است! یک مجموعه بامزه برای لحظات خوش والدین و بچه های خردسالشان!


فاطمه جناب اصفهانی
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


دوستانم!

سلام.

از من خواسته بودید کتاب های خوبی که خودم خوانده ام و یا همراه یوسف خوانده ایم را پیشنهاد کنم.

یک لیست از این کتاب ها آماده کرده ام که در سه بخش قابل استفاده است و فایل آن را در پایین همین پست می گذارم؛ بخش کتاب کودک و نوجوان، بخش کتاب های تربیتی برای والدین و بخش رمان و داستان بزرگسال.

حتما سلیقه کتابخوانی افراد با هم فرق می کند. و این کتاب ها صرفا کتاب هایی است که در سال های اخیر خوانده ام- خوانده ایم و به نظرم ارزش خواندن و پیشنهاد شدن دارند.

پس اگر خواستید این کتاب ها را هم تهیه کنید حتما خودتان ورق بزنید و یا در مورد آن ها از قبل مطالعه کنید.

در مورد کتاب کودکان هم در زمان کوتاهی می توان کتاب را ورق زد، داستان را خواند، تصویرها را دید و بعد متناسب با سلیقه و نیاز فرزندمان آن را تهیه کرد.

فراموش نکنید که عضویت در یک کتابخانه  می تواند خیرات بسیاری برایتان همراه داشته باشد.

خب چطور است شما هم لیست کتاب خودتان را آماده کنید و برای دوستانتان ارسال کنید؟


در پناه خدا باشید


لیست کتاب های پیشنهادی


فاطمه جناب اصفهانی
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر



عروسک کتاب رنگ های آفتاب پرست


کتاب یکی از بهترین هدیه هایی است که هر کس می تواند بگیرد. 

این هدیه وقتی برای کودکان ارزشمندتر خواهد شد که عروسک شخصیت اصلی کتاب همراه آن باشد. تا بتواند بعد از خواندن کتاب نقش قهرمان کتاب را بازی کند و از با آن داستان های تازه بسازد و ماندگار شود.

پارچه نمدی یکی از بهترین انتخاب ها برای دوخت عروسک کتاب است.

این پارچه ها در رنگ های متنوع و با قیمت ارزان در خرازی فروشی ها موجود هست و می توان با دست به راحتی آن ها را دوخت.

من برای ساخت این عروسک نمدی قهرمان رنگ های آفتاب پرست نوشته چیساتو تاشیرو را انتخاب کردم که قبلا در بخش یکی بود یکی نبود معرفی شده بود.



ابتدا الگوی شخصیت کتاب که می خواهید عروسک آن را بسازید روی کاغذ بکشید و ببرید.



حالا الگو را روی پارچه نمدی گذاشته و با سوزن ثابت کنید و دور آن را ببرید.



همین کار را دوباره تکرار کنید. و دو طرف آنها را با نخ و دوخت دندان موشی بدوزید.



پیش از آنکه کل دو طرف را بدوزید داخل آن را از پنبه یا پوشال پرکنید و بدوزید.

اجزای بیشتر عروسک را روی الگو در آورده و با کمک دوخت یا چسب حرارتی به عروسک وصل کنید.

برای چشم ها می توانید از دکمه یا دوخت استفاده کنید. اما اگر از چشم های متحرک به نام چسم عروسک که در خرازی فروشی ها موجود است استفاده کنید، عروسک جذاب تر خواهد شد.

هدیه شما آماده است!


فاطمه جناب اصفهانی
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
هیچ هیچ هیچانه

هیچ، هیچ، هیچانه کتابی آهنگین است از فولکلورهای عامیانه که حتما چندتایی از آن ها را شنیده ایم. 
52 شاعر و 13 تصویرپرداز مطرح از کشور عزیزمان ایران آن ها را سروده و تصویرپردازی کرده اند و بارها مورد تقدیر قرار گرفته است. 
این کتاب حتما یکی از محبوب ترین کتاب های کودک شما خواهد شد و آن قدر آن را خواهید خواند که همه را از حفظ خواهید شد.
این را هم بگویم که وقتی با پرداخت 25 هزارتومان آن را به خانه می آورید و می خوانید شاخ هایی روی سرتان در می آید. چقدر بی معنی! چقدر بی منطق!
و در کمال حیرت می بینید که فرزندتان می خواهد دوباره و دوباره برایش بخوانید و کم کم خودش زمزمه می کند.
از این کتاب خوب زیاد نوشته اند. آن را برای فرزندتان بخوانید. یا به فرزند عزیزانتان هدیه کنید.

کتاب را می توانید از کتابفروشی اینترنتی هدهد و یا همه کتاب های فروشی ها تهیه کنید.



فاطمه جناب اصفهانی
۱۱ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

 

جشن جایزه­های کتابی که تا به­حال رفته بودم خیلی شلوغ بودند. در سالن­های بزرگ با نور و صدا و تهویه مناسب و کنترل شده و دوربین­ها و عکاس­ها و خبرنگاران خبرگزاری­ها و ... .

روز پنجشنبه اما وقتی در خیابان سمیه پارک کردم تا به کوچه پروانه برسم و از پله­های انجمن نویسندگان کودک و نوجوان بالا بروم هیچ­وقت فکر نمی­کردم جشن جایزه کتابی به این کوچکی و جمع و جوری این­قدر دوست داشتنی باشد.

گوزن زرد در واقع بچه لاک پشت پرنده بود. این جایزه اما یک فرق مهم و اساسی داشت؛ داوران آن مادر و پدرها بودند و خود بچه­ها!

آدم­هایی که هربار برای خرید هر کتاب دلشان شور زده بود! حتا وقتی به خانه آمده بودند وقت خواندن کتاب را ویرایش کرده بودند و حتا داستان را تغییر داده بودند تا مباد دل و اندیشه فرزندشان آسیب ببیند.

آدم­هایی که بارها و بارها کتاب­ها را برای فرزندشان خوانده بودند تا حفظ شده بودند. آن­قدر که وقت رانندگی، آشپزی، کار ... داشتند شعر کتاب فرزندشان را زمزمه می­کردند.

چه اتفاقی برایشان افتاده بود؟

مادر و پدر شده بودند!

و چه کسی نظر آن­ها را که از هر کارشناس کتاب و عالم فرهنگی دلسوزتر بودند و صلاح فرزندشان را بهتر می­دانستند دیده بود؟ کسانی که جایزه گوزن زرد را برگزار کردند.

در جریان بودم که همین چند نفر دست اندر کار جایزه گوزن زرد چقدر دنبال بودند که جای مناسبی را آماده کنند. که یا هماهنگ نشده بود و یا هزینه زیادی داشت. پس کتاب­خانه انجمن را که سالنی بود به مساحت حدودا 100 متر صندلی گذاشته بودند و مهمان­های کوچک و بزرگ با محبت هم را جا می­دادند.

آقای عموزاده خلیلی صحبت کردند و گفتند که این جایزه دو تا نصفی امتیاز دارد. سرگرمی خانواده تک نفره، ترغیب خانواده به مطالعه و نجات یکی از گونه­های حیات وحش به نام گوزن زرد!

بعد آقای علی سید آبادی در مورد شکل گیری این جایزه صحبت کردند و گفتند چطور شد که ایده آن شکل گرفت.

خانم طاهره ایبد داستان خواندند و بعد بچه­ها در کنار آقای سیدآبادی و آقای عموزاده خلیلی هدیه­ها را به برگزیدگان دادند.

این کار قشنگی بود که از بچه­ها خواستند هدیه­ها را به برگزیدگان بدهند. خیلی قشنگ! آن­قدر که وقتی آقای محمدهادی محمدی برای هنگام گرفتن هدیه دست بچه­ها را بوسیدند و آن­ها نمی دانستند الان باید چه­کار کنند اشک آدم در می­آمد.

دوستانم!

به نظر من این جایزه با همت و تلاش بی­منت چهار نفر برگزار شد. رویا میرغیاثی، بنفشه محمودی، فواد صادقیان و مهدی پروین. البته حتما بودند عزیزان دیگری که زحمت کشیده بودند منتها من از مهر 1393 همین­ها را می­شناختم.

پنج شنبه در سالن کوچک انجمن نویسندگان کودک و نوجوان اتفاقی افتاد.

اتفاقی که شبیه هیچ یک از جایزه های پر طمطراق ادبی کشورمان نبود اما شور و حالی که داشت اگر نگوییم بیشتر از آن­ها که هم سطح آن­ها بود.

گوزن زرد که با کمترین حمایت مالی برگزار شد خواسته بود کتاب را به خانه­های ما بیاورد، تب­لت­ها و تلویزیون را در حالت خاموش بگذارد، ما را کنار هم بنشاند، آن­قدر که بوی شامپو فرزندمان را استشمام کنیم و کاری کند تا با هم کتاب خوانیم و در مورد کتاب­ها باهم صحبت کنیم.

و نه فقط همین. که در مورد کتاب­هایی که خوانده­ایم داوری کنیم و نظرمان را به گوش هم برسانیم!

دیروز دلم می­خواست جای آقای محمدی بودم، یا خانم نجف خانی، یا خانم لزر غلامی یا آقای میراسماعیلی، یا خانم رزاقی بودم و از دست بچه­ها جایزه می­گرفتم.

چراکه مخاطبان من، مخاطبان واقعی من که کسی جز بچه­ها و والدین آن­ها نبودند اثر مرا داوری کرده بودند و به من رای داده بودند.

دوستانم!

گوزن زرد اتفاقی است که در کنار تمام برکاتش برای خانواده­های ایرانی، حامل پیامی است. پیامی که می­گوید لازم نیست حامی بزرگی داشته باشی یا به نهادی وصل باشی. لازم نیست افراد خاصی از شما حمایت کنند اگر ایده دارید بسم الله بگویید و دست به کار شوید. دست به کار بزرگترین کارها که می­تواند در نظر دیگران کار کوچکی باشد.

پیامی که می­گوید ما هم می­توانیم ایده­مان را به عمل در آوریم و همه را در برکات آن سهیم کنیم!

پنج شنبه در آن سالن کوچک با این­که همه با هم جا نمی­شدیم، جایتان خالی بود! جایتان خیلی خالی بود!

اگر دوست دارید شما و فرزندانتان هم داور دومین دوره جایزه گوزن زرد باشید.

 

پ.ن. در اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد ۱۰۰ کتاب راه یافته به فهرست‌های نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم لاک‌پشت پرنده (که به تشخیص گروه داوریِ این فهرست برای گروه سنی خردسال و کودک مناسب بود) توسط بیست خانواده‌ی ایرانی مطالعه و ارزیابی شد و درمجموع، ۱۰ کتاب (۵ عنوان ترجمه و ۵ عنوان تألیف) که بیش‌ترین امتیاز را از گروه داوری کسب کرده بود، به مرحله‌ی نهایی رسید.

در آیین پایانی اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد، در گروه ترجمه از «سیدمهدی میراسماعیلی» برای ترجمه‌ی کتاب «روزی که مخصوص آقا قورباغه بود»؛ از «محبوبه نجف‌خانی» برای ترجمه‌ی کتاب‌های «سار کوچولو نمی‌تواند پرواز کند» و «شیر کتابخانه»؛ از «مریم رزاقی» برای ترجمه‌ی کتاب «هدیه‌ای برای مامان‌بزرگ» تقدیر شد.

 

گروه داوری این جایزه، نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیوا) را به محبوبه نجف‌خانی برای ترجمه‌ی مجموعه کتاب‌های فلیکس از انتشارات زعفران تقدیم کرد.

 

در گروه تألیف نیز از محمدهادی محمدی برای کتاب «چه‌وچه‌وچه یک بچه»؛ علی احمدی برای کتاب «وقتی بابام کوچک بود»؛ از «حدیث لزرغلامی» برای کتاب‌های «دوستت دارم» و «روبی» تقدیر شد.

 گروه داوری این جایزه از میان کتاب‌های تألیفی مجموعه‌ی «آواورزی با سی‌بی‌لک» و «الفباورزی با کاکاکلاغه» را بهترین کتاب سال معرفی کرد و نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیبا) را به محمدهادی محمدی تقدیم کرد. به نقل از ایسنا

پ.ن. اینجا از جایزه گوزن زرد بیشتر بدانید. http://gavaznzard.ir/

 

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


رنگ های آفتاب پرست

چیساتو تاشیرو

ترجمه فاطمه کاوندی

کتاب خروس نشر نظر

گروه سنی ب (و به گمانم الف)

 

آفتاب پرست از تغییر رنگ خسته شده. اما کرگدن به او می گوید که زندگی جالبی دارد که می توان رنگش را تغییر دهد، و او هم از همیشه خاکستری بودن خسته است.

آفتاب پرست باشکوفه های صورتی اسب آبی را رنگ می کند و فکری به خاطرش می رسد. او می تواند همه حیوانات ناراضی را رنگ کند!

حیوانات جنگل از ایده او استقبال می کنند اما این تغییر رنگ مشکل آن ها را حل نمی کند. ...

داستان پرکشش، ایده تازه، تصویرپردازی فوق العاده این کتاب را دوست داشتنی کرده است.

آن را بخوانید و هدیه دهید.

 


پ.ن. اگرچه برخی معتقدند این کتاب قدری ترسناک است، ما اینطور فکر نمی کنیم و این کتابی یکی از دوست داشتنی ترین کتاب هایی است که با هم می خوانیم.

پ.ن. این کتاب می تواند به بچه ها یاد دهد از آنچه هستند راضی و خوشحال باشند و فقط چیزهایی را تغییر دهند که می توانند.



فاطمه جناب اصفهانی
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


هرچه بزرگ­تر می­شود داستان غذا خوردنش هم بزرگ­تر و مفصل­تر می­شود.

آن اوایل کار غذا دادن بسیار راحت­تر و سریع­تر پیش می­رفت.

کمی بعد خودش دلش خواست غذا بخورد و در مقابل قاشق من مقاومت کرد که اصرار نکردم. ظرف غذایش را گذاشتم روی میز و آن وسط ها چند قاشقی هم دادم. و البته بعدش به یک حمام و آشپزخانه شوران نیاز داشتیم. هر وعده غذایی یک دست لباس. که داشت تازه قاشق و چنگال گرفتن را یاد می­گرفت.

کمی که گذشت یاد گرفت از قاشق و چنگال و حتا چاقو استفاده کند اما راه افتاد!

 همه اسباب­بازی­هایش مثل رفیق­های ناباب وقت غذا صدایش کردند که دوید و رفت.

خواهش کردیم هر وعده چند حیوان از باغ وحش افتخار بدهند و با ما هویج آبپز و ماست و بخورند که البته قبول کردند.

حالا حیوان­ها را می­گذارد سر میز و خودش می­رود پی بقیه بازی!

چاره چه بود؟ کتاب!

پاشنه آشیل بیشتر بچه­ها کتاب است!

و ما چند ماهی است که با کتاب ناهار می­خوریم. گاهی هفت جلد!

و این یعنی باید بتوانی ناهار پسر را دهانش بگذاری، ناهار خودت را بخوری و کتاب بخوانی.

کمی مکث کنی فرصت را از دست داده­ای، رفت تا وعده غذایی دیگر.

و من شاغلم به بزرگ­ترین و باشکوه­ترین آشپزخانه دنیا!

آشپزخانه­ای به وسعت ناهار برای دو نفر! و شام برای سه نفر!

آشپزخانه­ای با چند قابلمه و یک زودپز و ادویه و تره بار و عطر و طعم و عشق!

آشپزخانه­ای که تمام هدفش سلامت و رضایت مهمترین مشتری­اش است!

جلب رضایت پسرم.

 و جلب رضایت خودم برای چند قاشق بیشتر.

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر