زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

خودی که نمی شناختم

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۰۵ ق.ظ

 

 

برجی که به یک تکان بند باشد و بریزد و شنیده‌ای؟ من به تکان نخوردنش داشتم می‌ریختم!

تا دیروز که تو برای مدتی تکان نخوردی و هر کاری بلد بودم کردم و هر چیزی باید می‌خوردم خوردم تا تو فقط یک ضربه کوچک بزنی و این‌همه مرا به‌هم بریزی این قسمت از خودم رانمی‌شناختم.

به خودم می‌گفتم اگر تا نیم ساعت دیگر هم تکان نخوری نامه دکتر را بر می‌دارم و می‌روم یک‌جایی که به من بگوید تو فقط دلت نخواسته تکان بخوری. همین!

طرف دیگر مغزم داشت برای نیم ساعته نیامده عزاداری می‌کرد.

و توی آینه زنی نشسته بود که هیچ‌وقت ندیده بودمش. لااقل این‌همه مستاصل ندیده بودمش.

زنی که انگار داشت ثانیه به ثانیه همه داشته‌هایش را از دست می‌داد.

همه زندگی‌اش خلاصه شده بود در 9 ماه آخر و حالا داشت به سرعت از دست می‌رفت و صفر می‌شد.   

و همه اشیاء و خاطره‌ها داشت به سرعت از رنگ تهی می‌شد.

راستی‌ها یک زن چطور می‌تواند در حد یک ماما اطلاعات نداشته باشد و با خیال راحت
باردار شود؟

من با خودم فکر می‌کردم از آن بی‌خیال‌ها و راحت‌گیرهایش باید باشم اما دیروز فهمیدم می‌توانی برای عزیزی که بیمار است و می‌شناسی‌اش و مدت‌هاست درد می‌کشد کمتر از آدمی که هنوز به دنیا نیامده و ندیدی‌اش غصه بخوری.

و تازه فهمیدم حرف مادری را که برایم تعریف می‌کرد وقتی باردار بوده به وضعیت روشن مادرهایی که فرزندشان به دنیا آمده بودند و جلو چشمشان بودند غبطه می‌خورده یعنی چی!

و این تازه اول راه باید باشد.

و این راه برای همه موجودات یکی است.

 

این پازل‌های چوبی را یک ایرانی با سلیقه می‌سازد در خراسان شمالی. بسیار باکیفیت است و زیبا سرگرم کننده است. روی آدرسش کلیک کنید. بلوط جنگلی

 

 

۹۲/۰۷/۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه جناب اصفهانی

نظرات  (۶)

خدا نکشدت! داشتم از نگرانی میمردم! خدا رو شکر که به خیر گذشت مواظب خودتون باش
آخی عزیزم....خیلی سخته برای همه ما پیش اومده اما هیچ وقت عادی نشده تا یک ضربه جانانه از تو نخوردیم نتونستم آروم بگیریم. امیدوارم که این دوهفته یا شاید هم کمتر هم بسلامتی بگذرند و صدالبته بغل کردن اون موجودی که ادم کم کم می فهمه خیلی بیشتر از تصورش عزیزه خیلی می چسبه!
بدانید و آگاه باشید خانم فاطمه خانوم که ما اگر چند روز دیر کنید در نوشتن مطلب یا حتی تایید کامنتها دلمان هزار راه می رود! لطفا قول بدهید ما را کلا بی خبر نگذارید با تشکر. امضا: خاله ی مشهدی مستطاب
۰۶ مهر ۹۲ ، ۰۵:۱۳ گلابتون بانو
تازه این اولشه. اول نگرانی ها و دغدغه ها... (ستاد روحیه دهی به مادران باردار!!!) انشاالله این چند هفته باقی مونده هم به سلامتی بگذره و پسرکتو در آغوش بکشی.
خوذم هیچ وخ باردار نبودم اما فاطمه تجربه این تکان نخوردن رو سر خواهر کوچیکم که من سوم دبیرستان بودم داشتم و مامانیم دنیا رو ه مریخت تا رفتیم مطب و فهمیدیم چیزی نبوده شکر خدا...حس وحشتناکی بود...
خدا سلامتش دارد... پازل اون لاکپشتنه را خیلی دوست داشتم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی