زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

دونه ی برف!

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۸ ب.ظ

 

شد سه ماه!

سه بار ساعت از یک بعد از ظهر بیست و سوم هر ماه گذشت و پسر وارد چهارماهگی شد.

سه ماه پر از شیرین و تلخ.

و اگر تقویم نبود باورم نمی‌شد که فقط سه ماه گذشته باشد. سه ماه و این‌همه اتفاق!

همه این روزها گذشت و گذشت تا پسر ما هم اطرافیانش را بشناسد و به آن‌ها لبخند بزند.

حضور افراد جدید و بودن در مکان‌های جدید را درک کند و دلش نخواهد در چنین فرصت‌هایی بخوابد.

گردنش را محکم نگه دارد و برای تماشای اطراف بچرخاند.

نیم تنه‌اش را از کریر بلند کند و بخواهد خودش وضعیتش را تغییر دهد.

موهایش هم کم‌کم دارد در می‌آید. و آن‌قدر بزرگ شده که دیروز برایش نمایش عروسکی بازی کردم.

و پسر هر روز و هر روز شیرین‌تر می‌شود و بیشتر با دنیای اطرافش ارتباط برقرار می‌کند.

عاشق لوستر و تصویرهای متحرک تلویزیون است و رنگ زرد و آبی را بیشتر از باقی رنگ‌ها تشخیص می‌دهد.

و خلاصه دارد روزهای ما را رنگ می‌کند و  به هم می‌بافد.

و این زمستان حسابی گرم است برای ما.

با همه این‌ها آدم با مادر شدن تنهاتر می‌شود.

 

 

۹۲/۱۰/۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه جناب اصفهانی

نظرات  (۱۰)

۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۲۲ گلابتون بانو
آقا یوسف داره 6 ماهه میشه ولی هنوز خبری از شما نیست! انشاالله که خوب و خوش باشی!
روزت مبـــــــــــــــــــــــا رک بانــــــــــــــــــــــــــــو
۱۵ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۱۵ خواننده منتظر وبلاگ ناتمام
سلام بانو چرا نمی نویسی؟ منتظرم. هرچند که گاهی نوشته هایت تردید می اندازد به جانم برای مادرشدن. بنویس که دلم با نوشته هایت آشنای دور است
وقتی شروع کردم به خوندن این پست هی ذوق کردم و قند توی دلم آب شد. اما اون خط آخر کافی بود که تمام قندهای دلم را تلخ کند :( من از این اتفاق تنها شدم می ترسم.می ترسم !
چه جمله غریبی نوشتی آخرش اولش شوکه شدم انگار یه چیزی بود در اعماق ذهنم که تابحال نتونسته بودم بیانش کنم و تو به زیبایی اونو تصویر کردی شایدم علت عدم توانایی برای بیانش این بود که فکر میکردم یک حالت روحی خاص خودم هست وقتی دیدم دوستان دیگه هم نظرهای مشابهی دارند یقین کردم که درک درستی داشتم از اون احساس. ممنون که کمک کردی بتونم بیانش کنم قلمت همیشه مستدام پیش منم بیا
خیلی از دلها بعد از مادر شدن با این واقعیت تلخ مواجه شده و شکسته.
چقدر آخرش تلخ بود... هرچند حس میکنم واقعیه ولی هیچ مادری حاضر نیست راستش رو بگه!! چه خوب که بلاخره یکی گفت...
۲۸ دی ۹۲ ، ۲۱:۴۴ محدثه پیرهادی
من تازه دانستم که مادر شده ای... چقدر خوب که آدم احوالات ِ یوسف جان را می خواند و می تواند خودش تصورش کند... مبارک است
آدم با مادر شدن تنها تر می شود ! قبول دارم
آدم با مادر شدن تنها تر می شود ! قبول دارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی