زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بلاگ مستطاب زندگی - روز عزیز! لطفا تمام شو!

 

 

یک روزهایی شروع می‌شوند فقط به این امید که تمام شوند. از بس که کاری از دستم بر نمی‌آید و کلافه‌ام.

به خودم این‌طور می‌گویم که خیلی هم خوب است! چکیده‌ای را که یک ماه بود می‌خواستم بنویسم نوشتم و ارسال کردم و حالا باید یا گوشم به در باشد و مرد پستچی یا چشمم به میل باکسم که مقاله را می‌خواهند بنویسم یا نه.

اما هزار کار نکرده جلوی چشمم لنگ می‌زند.

جانم هم روبراه نیست. انگار بی‌حساب همه توانم را برای بالا رفتن از کوه گذاشته باشم و حالا که چیزی به غروب نمانده جانی ندارم که برگردم.

وعده شب را می‌دهم و افطاری اما ته دلم می‌دانم که این دیدار هم کارگر نخواهد بود؛ بس که همه غم‌زده هستند و نگران این شب و روزهای سخت بیمارستان. سوژه می‌شود یوسف که یاد گرفته چهار دست و پا همه جا برود و همه چیز را با دست و دهانش تجربه کند. او هم خوابش می‌برد و من باز به تمام شدن این شب فکر می‌کنم. دنبال بهانه می‌گردم که یادم می‌آید مهدیه دیشب کیفم را پر از برگه سیب کرده بود. یک شادی شیرینی می‌دود توی رگ‌هام. حالا ورقه‌های نازک سیب و آفتاب در خانه منتظرم هستند!

زنده می‌شوم حتی اگر هنوز سحری نداشته باشم. و اینها شادی‌های کوچک من هستند.

کاش می‌شد همه چیز را با همین برگه‌های ترد و نازک شیرین کرد!

 

پ.ن. آهای مهدیه جان! خانه دل و فکرت همیشه آفتابی بانو! که این سیب‌ها طعم محبت تو دارد و آفتاب و جوشن!

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۳۰ تیر ۹۳ ، ۲۱:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این خانواده خوشحال توی نقاشی که با دو تا مگنت سبز و آبی روی یخچال قرار گرفته ما هستیم.

آنطور که خواهرزاده ما را کشیده دستهایمان را بالا بردهایم و یک لبخند گنده هم داریم و احتمالا داریم خوشحالی میکنیم که با مداد شمعی بهتر از این هم نمیشد شادمانی ما را تصویر کرد.

آن که لبخند قرمز دارد و باد موهایش را به یک طرف برده من هستم و باید بگویم با اینکه در مورد رنگ لباسم حق انتخاب نداشتم اما از ترکیبش خیلی خوشم میآید و از آن بسیار هم راضی هستم.

آنکه عینک دارد و موهایش به آسمان رفته آقای همسر است که خانم نقاش همیشه دوست دارد موهای مرد نقاشی مرا به خاطر یک شوخی قدیمی خیس خیسی (سیخ سیخی) بکشد.

و آنکه از همه کوچکتر است و بر خلاف ما پاهایش روی زمین قرار گرفته و البته موهای خیس خیسی دارد پسر کوچولو ماست که این روزها نه ماهش هم تمام شده.

با وجود حجم بسیار زیاد نقاشی های دختر نقاش خواهرم که تابحال کلاس نقاشی نرفته و هر هفته لااقل دوتا نقاشی خوشرنگ با سوژه های خلاقانه به یخچال ما اضافه میکند، دوست دارم این نقاشی را زیاد ببینم.

همهچیز این نقاشی خیلی شاد و پر رنگ است. ابرهایی که با وجود آسمان آبی هستند و زمین سبزی که احتمالا مچ دست دخترک را خسته کرده بوده و خورشیدی که سعی کرده بین آنهمه آبی زرد بماند.

خنده ماهم؛ رنگ لباس هایمان و همینکه پسر بین من و پدر قرار گرفته یک احساس امنیت خوبی دارد.

حالا میدانم که داشتن احساس امنیت خیلی هم ربطی به دارایی اقتصادی، حساب بانکی، داشتن خانه و ماشین و ... ندارد. و ما خوشحالیم خدای عزیز چون تو را داریم.

خلاصه اینکه دلم میخواهد خانواده کوچکمان همیشه شبیه این نقاشی باشد حالا با چند تا کاراکتر شاد و رنگی دیگر آن وسط.

کاش دختر خواهرم همه مردم زمین را همینقدر شاد میکشید.

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۲۴ تیر ۹۳ ، ۱۱:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
بلاگ مستطاب زندگی - سیندرلا!!! سیندرلا!!! اومدم!!! اومدم!!!

دعوت‌نامه برای همه آمده.

ریز و درشت، بالا و پایین. همه دعوتند به مهمانی. من هم!

قصه من اما قصه سیندرلا است با این تفاوت که فرشته مهربانش یا هنوز نیامده، یا اگر آمده چوب جادویش را گم کرده.

از صبح که بیدار می‌شوم همه کارهایم را مرور می‌کنم و می‌گویم انشاالله امروز.

بعد روز شروع می‌شود، با شیشه شیر و سوپ و تخم مرغ و آب‌میوه و ویتامین و جوجه‌ها و قناری‌ها و بازی و کتاب‌های ده‌بار خوانده پسر و جمع و جور اسباب بازی‌ها و خانه و آشپزخانه و اس‌ام‌اسِ امروز منتظر گزارشتان باشم؟ کارفرمای محترم و آقاجون و شستشو و مرتب کردن رخت‌ها و همان افطار نان و پنیر و هنوز چیزی نگذشته که دنگ! دنگ! دنگ! ساعت از دوازده گذشته!

پسر خوابیده اما من هنوز سحری درست نکرده‌ام!

صدای سیندرلا!!! سیندرلا!!! هنوز توی گوشم است و یک آشپزخانه شلوغ منتظر من و چراغ چشمک‌زن جان‌هایم روشن شده.   

قرآنم! ابوحمزه! افتتاح! کتاب‌های روی هم چیده شده! پارچه‌ی گل ریزی که خریده‌ام و الگویش و قیچی و سوزن ته گردِ کنارش! گزارش نیمه تمامم! چکیده مقاله سمیناری که واقعاً دوست دارم در آن شرکت کنم! دفترهای یادداشتم!

آه! فرشته مهربان من!

یک بی‌بیلی بابولی بو کن و برایم وقت بیار؛ و همت؛ و معرفت. تا با آن لباسی بدوزم در شأن این مهمانی بزرگ. تا شرمنده لباس پاره‌هایم نباشم.

آه فرشته مهربان!

 

 

دو ساعت مانده به صبح خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم یک فرشته مهربان سفره سحری را چیده. شیشه‌های پسر را شسته. آب‌جوش گذاشته. اسباب‌بازی‌ها را جمع کرده و ... این یعنی فرشته مهربان هست. همیشه بوده. شاید من کمی تنبلم.

 

پ.ن. اگر می‌شد آرزو می‌کردم بین دو عدد ساعت روی دیوار یک ابرو باز می‌شد و یک دو ساعتی برای خودم داشتم. خارج از زمان، بی‌آنکه کسی به من نیاز داشته باشد، تنها برای خود خودم!

پ.ن. کاش حسنه مادری را دست هیچ سیئه‌ای نمی‌رسید!

پیشنهاد تابستانی: همشهری داستان تیر. داستان «ماه نو» داوود غفارزادگان چه خوب بود!

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۲۱ تیر ۹۳ ، ۱۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بلاگ مستطاب زندگی - ایستاده در میانه زندگی

 

میانه زندگی

 

مانده‌ام میانه‌ی زندگی.

پسری که دارد روی پاهایش می‌ایستد؛ و پیرمردی که آن یک پایش را هم دارد از دست می‌دهد.

پسری که دارد دومین دندانش پیدا می‌شود؛ و پیرمردی که هر صبح دندان‌هایش را گم می‌کند.

پسری که فریاد می‌زند از شوق؛ پیرمردی که که داد می‌زند از درد.

پسری که با روروئک خودش را به دست نیافتنی‌هایش می‌رساند؛ پیرمردی که با ویلچیر هم دستش به جایی نمی‌رسد.

پسری که دارد جان می‌گیرد؛ پیرمردی که دارد جان می‌دهد.

من این میانه‌ام.

کافی است پاگرد پله‌ها را دور بزنم تا دو نسل بالا و پایین شوم.

در دلم غوغایی است. نه می‌توانم به نهایت شاد باشم و بخندم و بدوم دنبال بچه‌ای که یک، دو، سه! معنی بدو! اومدم بگیرمت! را برایش دارد، که یک سقف آن‌سوتر آدمی دل‌شکسته خواب است؛ نه می‌توانم به واقع بگریم و زار بزنم و اشکم قاطی شود با بوی تند پنبه الکلی و پماد و مریضی، که زندگی روی سقف بالایی در جریان است و سوپ دارد می‌پزد و عطر هندوانه آب گرفته از لیوان آب‌میوه‌خوری فرار کرده، و کودکی روی زمین نشسته و با اسباب بازی‌هایش سرگرم است.

انگار زندگی در نقطه ای از پاگرد خانه‌ام متوقف می‌شود. و همیشه یک نقطه صفر مرزی هست که همان‌جا حالت صورتم، لحن صدایم و انتخاب واژگانم تغییر می‌کند.

و روی همان نقطه است که توی دلم خدا را صدا می‌زنم.

گاهی من، روی نقطه صفر مرزی زندگی می‌کنم.

این روزها دارم میانه‌ی زندگی، زندگی می‌کنم.

 

پ.ن. نمی‌دانم چرا این ماه رمضان مرا یاد نوروز انداخته. انگار دلم خواسته باشد هفت‌سین بچینم، لباس نو بپوشم و دعای یا مقلب القلوب بخوانم.

پ.ن. و من از حالا نشسته‌ام در آن اتاقک سمت راست ایوان طلا و منتظرم جوشن شروع شود. بعضی اتفاق‌ها توقع آدم را از آینده‌ی نیامده را بالا می‌برد. مثل شب‌های قدر پارسال که امام رئوف دعوتمان کرده بود. با یوسفی که هم بود و هم نبود. یعنی می‌شود امسال هم دعوت باشیم؟ با یوسفی که فراز آخر دعا قرآن سرش بگیرم که یا ایها العزیز! امسال یک‌نفر دیگر هست که می‌خواهد زیر سایه معجزه‌ات آنی باشد که تو می‌خواهی. یعنی می‌شود؟

پ.ن. حریق خزان علی‌رضا قربانی را اگر در جاده بشنوی، وقتی در این کابین آهنی فقط تو بیداری و 120 تا هم بیشتر نمی‌روی که مباد بوق کنترل سرعت روی موسیقی خط بیندازد، یک‌طور دیگری می‌شود. یک‌طور قشنگ دیگری.

پیشنهاد تابستانی:اسباب خوشبختی،امانوئل اشمیت. شاید بهترین داستان‌هایش نباشد. اما خواندنی است. اشمیت است دیگر.

اینستا: آمده بود کولرش را تعمیر کرده بود و کلید جدید گذاشته بود. دیوار به کلید قدیمی‌اش خو کرده بود اما. یک‌جای تنش درد می‌کرد.

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۹ تیر ۹۳ ، ۰۸:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر