زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

بلاگ مستطاب زندگی - بهار خنده زد و ارغوان شکفت 

 

 

مهمان داشتیم.

و اگر به من باشد دلم می خواهد یک شب در میان مهمان داشته باشیم. و سفره روی میز را فقط دستمال بکشیم؛ جمع نکنیم. و فنجان ها بماند توی سینی روی میز به وقت چای و ... .

شب که آمدیم ناهار فردا را پختم و برنج را خیس کردم و خانه را مرتب.

صبح که شد آرام لباس پوشیدم، عیدی هایم را برداشتم و رفتم بازار گل.

خیلی خلوت بود. همه جا. و مثل همیشه خورشید بالای بازار گل آهنگ یک طور شفافی طلوع کرده بود. گفتم حالا که وقت دارم خوب همه گل ها را ببینم بعد خرید کنم. سوله دوم نرسیده بگونی عروس دستم بود! از بس که این گیاه مهربان بوده با ما.

رفتم سراغ دوست پیرمرد خودم. گفتم که رز معطر می خواهم. از همان ها که چند سال پیش به من دادی. انواع رزی که داشت با حوصله نشانم داد و  گفت فقط رنگش را بگویم و به رنگ و بویش شک نکم. شک نکردم.

رز معطر برداشتم. سرخ و زرد و هفت رنگ و بنفش.

خواستم محمدی هم بردارم. خیال تیغ هایش توی دست یوسف دلم را لرزاند لابد. پیچ امین الدوله برداشتم.

گفتم بماند بروم خرید کنم؟ گفت بماند.

مانده بودم میان شمعدانی یا اژدر. یکبار فاطمه برایم شمعدانی اژدر آورده بود و من آنقدر از زیبایی آن متحیر بودم که هی می آمدم نگاهش می کردم. نور آنجا کم بود، تاب نیاورد. اژدر گرفتم. یکیش سرخابی یکیش کبود.

ژربراهای زرد و صورتی و سرخابی هم.

یک گل دیگر هم گرفتم که خیلی قشنگ بود و نامش سخت.

حالا گل ها را به نام کسانی که عیدی دادند نامگذاری می کنم. یادگارتر است هر روز.

داوودی و فرزیا و میخک هم برای گلدان ها خریدم که مدت ها بود رنگ گل ندیده بودند.

دلم می خواست زامیفولیا و اطلسی و گل ادریسی و شاه پسند هم داشتم. اما شاید این بار نه.

توی راه میوه و شیرینی خریدم و وسایل لازم برای پختن کیک. تولد باباجون را با تاخیر می خواستیم برگزار کنیم.

وقتی رسیدم یوسف هنوز خواب بود.

گلدان ها را آوردیم بالا گذاشتیم روی تراس تا وقت کاشتنش برسد.

مهمان ها که آمدند و ناهار را که خوردیم گفتم شما بروید روی تراس من هم باقی مانده ظرف ها را جمع می کنم و چای می آورم.

حسام آمد گفت گل بکاریم؟ همه دوست دارند این کار را.

چه بهتر! دستکش آوردم و بیلچه به تعداد لازم! مستاجر قبلی این خانه حتما روح سبزی داشت که این همه گلدان سفالی خوب از خود به یادگار گذاشته بود.

کاشتیم گل ها را با شادی و خنده. و این میان یوسف از همه شادتر که بار اول بود اینطوری اجازه داشت دست به خاک بزند و کرم ببیند و حتا گل ها را دور از چشم ما تست کند و خوشش نیاید.

حالا روز که می شود می دویم پشت پنجره که ببینیم چقدر بزرگ شده اند.

می آید به زبانم این روزها این شعر شاملو برای وارطان

بهار خنده زد و ارغوان شکفت

در سایه زیر پنجره گل داد یاس پیر

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ...

 

 

پ.ن. گل ها را که در گلدان ها کاشتیم رفت اسبش را که تازه هدیه گرفته بود آورد گذاشت توی گلدان خالی و خواست بکارد. لابد رویای پرورش اسب می پروراند در سرش پسرم.

پ.ن. مامانجون می گفت خانه یک عزیز که می روید، می خواهید یادتان کند گلدان ریشه دار ببرید. خواستگاری گل شاخه بریده. انتخاب گل و گلدان گرچه زحمتش بیشتر از خرید شیرینی و شکلات است اما ارزشش را دارد.

پ.ن. برای هم بذر گل هدیه ببریم و خاک خوب! در هر خانه ای آب و آفتاب پیدا می شود.

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۹ فروردين ۹۴ ، ۰۷:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر