زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

رفته بودیم کافه کتاب آفتاب و در میان دوستان عزیزمان خوش بودیم که حرف پیش آمد و الهام عزیز خاطره ای گفت از دوستش که پسر کوچکی دارد.

یک روز وقتی در حال مطالعه بودند پسر می آید و می گوید مامان میای با من بازی کنی؟

مادر می گوید: پسرم من الان دارم مطالعه می کنم.

وقتی پسر می رود پی بازی مادر از خودش می پرسد واقعا چندبار دیگر پسرم می آید و از من می خواهد با او بازی کنم؟ و تا بزرگ شدن او چقدر فرصت دارم؟

کتاب را می بندد و می رود تا با پسرش بازی کند.

از روزی که برگشته ایم هربار که یوسف پیشم آمده و گفته مامان بادی (بازی)! به خاطره الهام فکر کرده ام.

و هربار دوگانه ای در من اتفاق افتاده که انتخاب را سخت کرده.

دانستن خیلی وقت ها کار آدم را سخت می کند.

می دانم که یوسف زود بزرگ می شود و نیاز دارد با کسی بازی کند.

می دانم که خودم کارها و علاقمندی هایی دارم که می خواهم در کنار مادری به آن ها هم برسم.

می دانم که انرژی یوسف کمی بیشتر از انرژی من است.

می دانم که بعدها یوسف مرا به عنوان همبازی انتخاب نخواهد کرد و به گروه همسالانش علاقمند خواهد شد.

کدام یک را باید انتخاب کنم؟

آیا پسر من اینهمه زود رشد می کند که بخواهم فکر کنم میهمانی است که چشم روی هم بگذارم خواهد رفت؟

پس چرا فیلم ها و عکس های سال پیشش را که می بینم به نظرم نمی آید خیلی زود گذشته باشد؟

اصلا باید به رفتنش فکر کنم؟

آیا هراس از دست دادنش آن هم خیلی زود شادی مادرانه ام را از بین نمی برد؟

و از همه مهتر مگر من هم مثل او رشد نمی کنم و فرصت هایم محدود نیست به همین لحظه ها و ساعت هایی که دارد می گذرد؟ و مگر اینطور است که زمان برای او در گذر باشد و برای من بایستد؟

جواب خیلی از سوال هایم را بیست سال بعد خواهم گرفت. کمی دوتر. کمی نزدیک تر.

اما آنچه حالا باید انجام دهم است مادری است به شیوه خودم.

که باور دارم همه بچه ها با هم فرق دارند و همه مادرها با هم فرق دارند و غالب پدرها با هم فرق دارند. پس روش ها باید با هم فرق داشته باشد.

پسرم کمی دیگر بیدار می شود. تا ناهارش را گرم کنم دستانم را از خاطره ای که شنیده ام می شویم و آبش را می ریزم پای گلدان حسن یوسفم.

همه تجربه های ما مادرها برای هم افاقه نمی کند. من باید به روش خودم مادری کنم.

یوسف جان! بیا با پرنده ای که نشسته کنار بشقابت تا به غذا دعوتش کنی ناهار بخور مامان!


پ.ن. بانوجان! تو مادر خواهی شد و روش تو برای مادری از نیکوترین روش ها خواهد بود!



فاطمه جناب اصفهانی
۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۳:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر


ماه رمضان و روزه داری برای هر کسی با هر شغلی سختی های خودش را دارد.


برای مادری هم.


این را پارسال که یوسف 7 ماهه بود زیاد متوجه نمی شدم. برنامه خوابش منظم بود. نمی توانست راه برود. و غذای اصلی اش شیر بود.


حالا که یوسف بزرگ شده ماه رمضان تازه ای را تجربه می کنم. سحرها که بیدارم و سعی می کنم تعدادی از کارهایی که با یوسف نمی شود انجام داد را به یک سرانجامی برسانم.


بعد از نماز صبح روز تازه آغاز می شود. و تا بیدار شدن پسر فرصت دارم چند ساعتی بخوابم.


وقتی بیدار می شود پر انرژی است. دوست دارد صبحانه اش را همراه با بازی بخورد. به اتاقش می رود تا دوباره قاره اش را که از دیشب گم شده بود کشف کند.  بعد آن اسباب بازی هایی که به نظرش تازه تر هستند یا به قابلیتشان تازه پی برده بیرون می آورد تا به من نشان بدهد. گاهی هم دستم را می گیرد تا با هم بازی کنیم.


ظهر نشده که بدش نمی آید بخوابد. من هم. و زود به خواب می رود. اما من هنوز کلی کار دارم که باید انجام بدهم و تازه خوابم هم نمی آید. اما دور انجام دادن کارهایم خیلی کند است. انگار گیگیلی شده ام!


اذان ظهر که تمام شود بیدار است.


ناهارش را می خورد و می رود پی بازی و این بار بیشتر دلش می خواهد کنارش باشم و با او بازی کنم. من اما انرژی ام تمام شده.


هم کار خانه و هم بی خوابی خسته ام کرده و حوصله ام کم شده.


ذهنم شروع می کند مامان گفتن هایش را کنتور می اندازد. همه نرون های مغزم با هم صدا می زنند مامان! مامان! مامان!


یکی باتی (باطری) می خواهد، یکی نونو (شیشه)، یکی به (پستونک) و ...


من اما سعی می کنم دنبال بازی کنم و با او بخندم. یک جایی قایم شوم تا پیدایم کند و بعد نوبت او. باغ وحش بازی کنیم. کتاب بخوانیم. گاهی برویم سراغ رنگ انگشتی ها. و تلویزیون تماشا کنیم.


او هنوز انرژی اش تمام نشده که من کم می آورم. نمی شود یک بچه پرانرژی کنجکاو را که هنوز دو سالش نشده در خانه تنها گذاشت و رفت پی کار خود. باید مدام بروی و بیایی و مثلا ببینی با خلاقیت درپوش پریزهای برق را در نیاورده تا وسیله ای را مثل دم دایناسورش در آن امتحان کند. یا از کتابخانه اش بالا نرفته تا یک چیزی را از آن بالا بردارد. یا کشوها را بیرون نکشیده و خیال بالا رفتن از آن ها را ندارد که دراور را روی خودش بیندازد و ... .


پس همچنان باید صبور باشم.


وقتی می خواهم نماز بخوانم خبرش می کنم که اگر دوست دارد بیاید کنارم که یک وقت دنبالم نگردد و فکر نکند تنها مانده است. برایش جانماز هم می گذارم و چیزی که خیلی دوست دارد مُهر!


تا آن وقت دارد بازی می کند اما همه هشت رکعت دارد تلاش می کند روی دوشم سوار شود یا مُهرم را بردارد یا دستم را بکشد که به اتاقش بروم یا شکلک در آورد که بخندم و یا بهانه می گیرد و ... .


وقتی انرژی اش تمام می شود و به خاطر هر چیز کوچکی الکی گریه می کند می فهمم که خوابش گرفته. خوشحال می شوم و به بالش و رختخواب خنک خودم فکر می کنم و خانه آرام.


اما به این راحتی نمی خواهد بخوابد. بهانه می آورد که هنوز باید بازی کند و آقا فیل و شیر و ... منتظرش هستند و همچنان جان بلند شدن و رفتن ندارد و من لالایی و قصه می گویم. در ذهنم اما دارم به افطار و سحر فکر می کنم، به ایمیل هایی که می خواستم ارسال کنم اما با حضور پسر نتوانسته ام. به کتاب هایی که امانت گرفته ام و یک بار هم تمدید کرده ام و هنوز تمام نشده و به داوری کتاب هایی که روی میز است و ... . فکر می کنم دیگر خوابش برده و می آیم بلند شوم که با شیطنت می گوید مامان!


 و آن لحظه خیلی مهم است!


آنقدر که یک ظرف می تواند بیفتد و بشکند و کلی صدا کند به خودش و دیگران آسیب بزند و یا همان ظرف کمی جابجا شود و نیفتد و اتفاقی هم نیفتد.


پرهیزگاری روزه دار برای من آن لحظه است که محل امتحان است!


می توانم یا نمی توانم؟


برایش توضیح می دهم که او خسته است و من هم. که وقتی بابا بیاید با هم افطار می کنیم و با او بازی می کند و شاید برویم مهمانی و ... .


همانقدر قانع می شود که 1+ 5 !


به مامان فکر می کنم که چطور با وجود ما سه تا این ماه را می گذراند و تازه این همه افطاری می داد؟!


به همه مامان ها فکر می کنم که چه تغییراتی را در این ماه تجربه می کنند؟


و باز این فرضم بیشتر به یقین نزدیک می شود که به ظاهر ساده است مادری زنی که خانه دار است. تصورش راحت است که می تواند در تابستان گرم از خانه بیرون نیاید و با هزار جور آدم درگیر نشود و زیر کولر راحت استراحت کند.


مادری کردن در خانه اصلاً کار راحتی نیست مخصوصا اگر پذیرفته باشی خودت را از همه اتفاق هایی که پشت در خانه ات می افتد - از سیاست گرفته تا فرصت های شغلی و آموزش- محروم کنی.


شب که می شود وقتی داری برای سحری پیاز داغ سرخ می کنی و قابلمه های غذا را می شوری و ظرف های تمیز و کثیف ماشین را جابجا می کنی و گاز را دستمال می کشی می بینی هیچ کاری نکرده ای!


نه یک خط نوشته ای! نه یک خط خوانده ای! و نه تنها یادت نمی آید امروز چندمین روز ماه است که حتا می توانی ندانی که امروز یکشنبه است یا دوشنبه. و امروزت همان طور گذشته است که دیروز و روزهای دیگرت.


من اما انتخاب کرده ام که اینطور زندگی کنم و هر روز در پی آنم که بهتر زندگی کنم/کنیم.و این قصه زنی است که همسرش همه وظایف پدری اش را انجام می دهد، حتا بیشتر از آنچه عرف صلاح می داند.




نمی دانم قصه این رمضان ما چه می شود اما امید دارم به رحمت خداوند و دعا می کنم مرا با امتحان سخت آزمایش نکند.


باشد که سرفراز بیرون آیم.


 پ.ن. و من برای این ماه هم یا مقلب القلوب می خوانم. باشد که تو عیدی مرا تغییر حالم قرار دهی.




فاطمه جناب اصفهانی
۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۲:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر