زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


تا چند ماه پیش وقتی برنامه معرفی کتابم از تلویزیون و برنامه زنده باد زندگی پخش می شد و مرا می دید، به شدت گریه می کرد.

فکر می کردم شاید دلش نمی خواهد اسباب بازی و کتاب هایش آن جا باشد، می رفتم همه را می آوردم و نشانش می دادم، اما باز هم گریه می کرد.

چندباری هم رفت مقابل در می ایستاد و می گفت مامان! که من می گفتم من همینجام! کنار تو!

سعی می کردم اوقاتی که کنارش نیستم و برای ضبط می روم اوقات خوشی باشد که با پدرش حتما به او خیلی خوش می گذشت. که او ده ها قصه کلیله و دمنه و شاهنامه و ... بلد است و از همه اعضای باغ وحش پلاستیکی و عروسک حیوانی های پولیشی برای ایفای نقش استفاده می کند؛ تا آن جا که مدت ها بعد یوسف دارد همان بازی ها را با خودش می کند و همان دیالوگ ها از زبان عروسک هایش بیرون می آید.

اینبار اما اتفاق دیگری افتاد.

پیش از آن که برنامه شروع شود، یک خانه پارچه ای برایش ساختم و عروسک های دوست داشتنی اش را آوردم و خوراکی آماده کردم که وقتی بی قراری کرد بازی کنیم.

وقتی تصویرم را در تلویزیون دید بالا و پایین پرید که مامان! مامان! بعد رفت جلو و دست کشید به صورتم که مدام به خاطر نوع تصویربرداری جا عوض می کرد.

بعد دست گذاشت روی عروسک هایش و اسم هرکدامشان را گفت.

بعد آمد طرف من و دست گذاشت روی صورتم که گذاشتمش روی پایم و باهم تماشا کردیم که بازهم با خنده می گفت مامان!

انتهای برنامه وقتی آقای خسروی گفت یوسف جان را ببوسید، صورتش را کج گرفت سمتم که ببوسمش!


همه اینها چند دقیقه بیشتر طول نکشید چون برنامه زودتر شروع شده بود و من دیر رسیده بودم اما همین واکنش او خیلی برایم جالب بود.

بعد از تماشا ما رفتیم سراغ خانه بازی خودمان، اما او هر چند دقیقه می پرید جلو تلویزیون و می گفت مامان؟!

و وقتی می دید نیستم می آمد بازی.

بی شک او دوست داشتنی ترین و مهمترین مخاطب من است!

مخاطب بیست ماهه عزیزم!



 

پ.ن. و این همه ماجرا نیست. او همیشه شاهد من است. همیشه مخاطب من است. بی رسانه ای که شناخته شده باشد. رسانه من همه جا هست. در قاب بازی، قاب رانندگی، برخورد با مردم، مکالمه تلفنی، قاب آشپزخانه حتا. من برای او یک ستاره هست. حداقل تا همین سال های ابتدای زندگی اش. و کار من خیلی سخت است! خدایا بی یاری تو نمی شود. تنهایم مگذار!

 


فاطمه جناب اصفهانی
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر