زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

جشن جایزه­های کتابی که تا به­حال رفته بودم خیلی شلوغ بودند. در سالن­های بزرگ با نور و صدا و تهویه مناسب و کنترل شده و دوربین­ها و عکاس­ها و خبرنگاران خبرگزاری­ها و ... .

روز پنجشنبه اما وقتی در خیابان سمیه پارک کردم تا به کوچه پروانه برسم و از پله­های انجمن نویسندگان کودک و نوجوان بالا بروم هیچ­وقت فکر نمی­کردم جشن جایزه کتابی به این کوچکی و جمع و جوری این­قدر دوست داشتنی باشد.

گوزن زرد در واقع بچه لاک پشت پرنده بود. این جایزه اما یک فرق مهم و اساسی داشت؛ داوران آن مادر و پدرها بودند و خود بچه­ها!

آدم­هایی که هربار برای خرید هر کتاب دلشان شور زده بود! حتا وقتی به خانه آمده بودند وقت خواندن کتاب را ویرایش کرده بودند و حتا داستان را تغییر داده بودند تا مباد دل و اندیشه فرزندشان آسیب ببیند.

آدم­هایی که بارها و بارها کتاب­ها را برای فرزندشان خوانده بودند تا حفظ شده بودند. آن­قدر که وقت رانندگی، آشپزی، کار ... داشتند شعر کتاب فرزندشان را زمزمه می­کردند.

چه اتفاقی برایشان افتاده بود؟

مادر و پدر شده بودند!

و چه کسی نظر آن­ها را که از هر کارشناس کتاب و عالم فرهنگی دلسوزتر بودند و صلاح فرزندشان را بهتر می­دانستند دیده بود؟ کسانی که جایزه گوزن زرد را برگزار کردند.

در جریان بودم که همین چند نفر دست اندر کار جایزه گوزن زرد چقدر دنبال بودند که جای مناسبی را آماده کنند. که یا هماهنگ نشده بود و یا هزینه زیادی داشت. پس کتاب­خانه انجمن را که سالنی بود به مساحت حدودا 100 متر صندلی گذاشته بودند و مهمان­های کوچک و بزرگ با محبت هم را جا می­دادند.

آقای عموزاده خلیلی صحبت کردند و گفتند که این جایزه دو تا نصفی امتیاز دارد. سرگرمی خانواده تک نفره، ترغیب خانواده به مطالعه و نجات یکی از گونه­های حیات وحش به نام گوزن زرد!

بعد آقای علی سید آبادی در مورد شکل گیری این جایزه صحبت کردند و گفتند چطور شد که ایده آن شکل گرفت.

خانم طاهره ایبد داستان خواندند و بعد بچه­ها در کنار آقای سیدآبادی و آقای عموزاده خلیلی هدیه­ها را به برگزیدگان دادند.

این کار قشنگی بود که از بچه­ها خواستند هدیه­ها را به برگزیدگان بدهند. خیلی قشنگ! آن­قدر که وقتی آقای محمدهادی محمدی برای هنگام گرفتن هدیه دست بچه­ها را بوسیدند و آن­ها نمی دانستند الان باید چه­کار کنند اشک آدم در می­آمد.

دوستانم!

به نظر من این جایزه با همت و تلاش بی­منت چهار نفر برگزار شد. رویا میرغیاثی، بنفشه محمودی، فواد صادقیان و مهدی پروین. البته حتما بودند عزیزان دیگری که زحمت کشیده بودند منتها من از مهر 1393 همین­ها را می­شناختم.

پنج شنبه در سالن کوچک انجمن نویسندگان کودک و نوجوان اتفاقی افتاد.

اتفاقی که شبیه هیچ یک از جایزه های پر طمطراق ادبی کشورمان نبود اما شور و حالی که داشت اگر نگوییم بیشتر از آن­ها که هم سطح آن­ها بود.

گوزن زرد که با کمترین حمایت مالی برگزار شد خواسته بود کتاب را به خانه­های ما بیاورد، تب­لت­ها و تلویزیون را در حالت خاموش بگذارد، ما را کنار هم بنشاند، آن­قدر که بوی شامپو فرزندمان را استشمام کنیم و کاری کند تا با هم کتاب خوانیم و در مورد کتاب­ها باهم صحبت کنیم.

و نه فقط همین. که در مورد کتاب­هایی که خوانده­ایم داوری کنیم و نظرمان را به گوش هم برسانیم!

دیروز دلم می­خواست جای آقای محمدی بودم، یا خانم نجف خانی، یا خانم لزر غلامی یا آقای میراسماعیلی، یا خانم رزاقی بودم و از دست بچه­ها جایزه می­گرفتم.

چراکه مخاطبان من، مخاطبان واقعی من که کسی جز بچه­ها و والدین آن­ها نبودند اثر مرا داوری کرده بودند و به من رای داده بودند.

دوستانم!

گوزن زرد اتفاقی است که در کنار تمام برکاتش برای خانواده­های ایرانی، حامل پیامی است. پیامی که می­گوید لازم نیست حامی بزرگی داشته باشی یا به نهادی وصل باشی. لازم نیست افراد خاصی از شما حمایت کنند اگر ایده دارید بسم الله بگویید و دست به کار شوید. دست به کار بزرگترین کارها که می­تواند در نظر دیگران کار کوچکی باشد.

پیامی که می­گوید ما هم می­توانیم ایده­مان را به عمل در آوریم و همه را در برکات آن سهیم کنیم!

پنج شنبه در آن سالن کوچک با این­که همه با هم جا نمی­شدیم، جایتان خالی بود! جایتان خیلی خالی بود!

اگر دوست دارید شما و فرزندانتان هم داور دومین دوره جایزه گوزن زرد باشید.

 

پ.ن. در اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد ۱۰۰ کتاب راه یافته به فهرست‌های نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم لاک‌پشت پرنده (که به تشخیص گروه داوریِ این فهرست برای گروه سنی خردسال و کودک مناسب بود) توسط بیست خانواده‌ی ایرانی مطالعه و ارزیابی شد و درمجموع، ۱۰ کتاب (۵ عنوان ترجمه و ۵ عنوان تألیف) که بیش‌ترین امتیاز را از گروه داوری کسب کرده بود، به مرحله‌ی نهایی رسید.

در آیین پایانی اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد، در گروه ترجمه از «سیدمهدی میراسماعیلی» برای ترجمه‌ی کتاب «روزی که مخصوص آقا قورباغه بود»؛ از «محبوبه نجف‌خانی» برای ترجمه‌ی کتاب‌های «سار کوچولو نمی‌تواند پرواز کند» و «شیر کتابخانه»؛ از «مریم رزاقی» برای ترجمه‌ی کتاب «هدیه‌ای برای مامان‌بزرگ» تقدیر شد.

 

گروه داوری این جایزه، نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیوا) را به محبوبه نجف‌خانی برای ترجمه‌ی مجموعه کتاب‌های فلیکس از انتشارات زعفران تقدیم کرد.

 

در گروه تألیف نیز از محمدهادی محمدی برای کتاب «چه‌وچه‌وچه یک بچه»؛ علی احمدی برای کتاب «وقتی بابام کوچک بود»؛ از «حدیث لزرغلامی» برای کتاب‌های «دوستت دارم» و «روبی» تقدیر شد.

 گروه داوری این جایزه از میان کتاب‌های تألیفی مجموعه‌ی «آواورزی با سی‌بی‌لک» و «الفباورزی با کاکاکلاغه» را بهترین کتاب سال معرفی کرد و نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیبا) را به محمدهادی محمدی تقدیم کرد. به نقل از ایسنا

پ.ن. اینجا از جایزه گوزن زرد بیشتر بدانید. http://gavaznzard.ir/

 

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


رنگ های آفتاب پرست

چیساتو تاشیرو

ترجمه فاطمه کاوندی

کتاب خروس نشر نظر

گروه سنی ب (و به گمانم الف)

 

آفتاب پرست از تغییر رنگ خسته شده. اما کرگدن به او می گوید که زندگی جالبی دارد که می توان رنگش را تغییر دهد، و او هم از همیشه خاکستری بودن خسته است.

آفتاب پرست باشکوفه های صورتی اسب آبی را رنگ می کند و فکری به خاطرش می رسد. او می تواند همه حیوانات ناراضی را رنگ کند!

حیوانات جنگل از ایده او استقبال می کنند اما این تغییر رنگ مشکل آن ها را حل نمی کند. ...

داستان پرکشش، ایده تازه، تصویرپردازی فوق العاده این کتاب را دوست داشتنی کرده است.

آن را بخوانید و هدیه دهید.

 


پ.ن. اگرچه برخی معتقدند این کتاب قدری ترسناک است، ما اینطور فکر نمی کنیم و این کتابی یکی از دوست داشتنی ترین کتاب هایی است که با هم می خوانیم.

پ.ن. این کتاب می تواند به بچه ها یاد دهد از آنچه هستند راضی و خوشحال باشند و فقط چیزهایی را تغییر دهند که می توانند.



فاطمه جناب اصفهانی
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


هرچه بزرگ­تر می­شود داستان غذا خوردنش هم بزرگ­تر و مفصل­تر می­شود.

آن اوایل کار غذا دادن بسیار راحت­تر و سریع­تر پیش می­رفت.

کمی بعد خودش دلش خواست غذا بخورد و در مقابل قاشق من مقاومت کرد که اصرار نکردم. ظرف غذایش را گذاشتم روی میز و آن وسط ها چند قاشقی هم دادم. و البته بعدش به یک حمام و آشپزخانه شوران نیاز داشتیم. هر وعده غذایی یک دست لباس. که داشت تازه قاشق و چنگال گرفتن را یاد می­گرفت.

کمی که گذشت یاد گرفت از قاشق و چنگال و حتا چاقو استفاده کند اما راه افتاد!

 همه اسباب­بازی­هایش مثل رفیق­های ناباب وقت غذا صدایش کردند که دوید و رفت.

خواهش کردیم هر وعده چند حیوان از باغ وحش افتخار بدهند و با ما هویج آبپز و ماست و بخورند که البته قبول کردند.

حالا حیوان­ها را می­گذارد سر میز و خودش می­رود پی بقیه بازی!

چاره چه بود؟ کتاب!

پاشنه آشیل بیشتر بچه­ها کتاب است!

و ما چند ماهی است که با کتاب ناهار می­خوریم. گاهی هفت جلد!

و این یعنی باید بتوانی ناهار پسر را دهانش بگذاری، ناهار خودت را بخوری و کتاب بخوانی.

کمی مکث کنی فرصت را از دست داده­ای، رفت تا وعده غذایی دیگر.

و من شاغلم به بزرگ­ترین و باشکوه­ترین آشپزخانه دنیا!

آشپزخانه­ای به وسعت ناهار برای دو نفر! و شام برای سه نفر!

آشپزخانه­ای با چند قابلمه و یک زودپز و ادویه و تره بار و عطر و طعم و عشق!

آشپزخانه­ای که تمام هدفش سلامت و رضایت مهمترین مشتری­اش است!

جلب رضایت پسرم.

 و جلب رضایت خودم برای چند قاشق بیشتر.

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

 

تصمیم گرفتیم برای آغاز سال تحصیلی علی عزیز یک دستگاه گیاه خشک­کن کانون پرورش فکری هدیه بفرستیم. نه رو در رو، که با پست. حس این­که آقای پستچی بیاید و بخواهد بسته­ای را به خود علی تحویل دهد برای ما هم هیجان­انگیز بود.

چند روز پیش از مهر هدیه را برداشتیم و رفتیم اداره پست. تاکسی نیامد و اتوبوس پشت چراغ بود. پسر اتوبوس را انتخاب کرد و رفتیم پل صدر پیاده شدیم.

من خیلی خوشحال داشتم روند پست را برایش توضیح می­دادم و از مسئول باجه یک پاکت زیبا خواستم برای هدیه­ای که قرار بود ارسال شود. خندید و گفت بفرمایید دم در بخرید ما نداریم.

فروشگاه کوچک کنار در ورودی یک نوع پاکت حباب­دار بیشتر نداشت؛ چاره­ای نبود، چیزی به جشن شکوفه­ها نمانده بود، که گرفتیم.

حالا نوبت تمبر بود. نامه بدون تمبر که نمی­شود!

مسئول باجه گفت نوع ارسال شما تمبر نمی­خواهد. گفتم مهم نیست، هزینه­اش را می­پردازم. فقط می­خواهم این نامه با تمبر به دست این بچه برسد.

چند حرف الفبا گذاشت روی میز گفت همین­ها را داریم.

هیچ­کدامش برای علی جذاب نبود. نوع دیگری خواستم، گفت نداریم شاید گنجینه تمبر طبقه بالا داشته باشد.

رفتیم. مسئول گنجینه وقتی خواست مرا دانست تعجب کرد و گفت ما جز این تمبرهای حروف الفبا تمبر دیگری نداریم. باید از کلکسیونرها تمبر متفاوت بخرید و یا تصویر و عکس بدهید ما برایتان تبدیل به تمبر کنیم.

سال پیش چند عکس یوسف را تمبر کرده بودیم اما من در آن لحظه به تمبر نیاز داشتم که نبود.

بالاخره رفتم از فروشگاهی بیرون از اداره پست برچسب هواپیما و دوچرخه و ... خریدم و چسباندم روی بسته علی و با نارضایتی مسئول باجه آن را پست کردیم.

این مشکل را برای نامه­های یوسف که قرار بود برای دوستانش بفرستد هم داشتم. باید فکری می­کردم.

باید خودم پاکت پستی می­ساختم!

این پاکت­های زرد را دانه­ای 200 تومان خریدم و از کتاب­های نشر دوایر که وان جنکتن آن را نوشته و تصویرپردازی کرده بود ایده گرفتم و خودم نقاشی کردم.

به این شکل که بخشی از نقاشی یک طرف پاکت، و بخش دیگر آن تا قسمت دیگر پاکت ادامه داشته باشد.

این ایده تصویر را می­توان از هر کتاب دیگری هم گرفت، مهم این است که وقتی صاحب نامه آن را می­بیند خوشحال شود.

این کار هم برای فرستند نامه و هم گیرنده آن بسیار جذاب خواهد بود!


 

پ.ن. جای خالی نامه! بیایید برای هم نامه بفرستیم. مناسبت­های خاص را این­گونه بهم تبریک بگوییم. دوستانمان را برای جشن و مهمانی­های بزرگ مثل تولد و ... اینطوری دعوت کنیم. بیایید دوباره نامه بنویسیم! برای فرزندمان که هر روز او را می­بینیم. برای همسرمان، مادر و پدرمان. این پاکت­ها چیزهای بیشتری را انتقال می­دهند که تلفن و تلگرام و ... هیچ­وقت نمی­توانند آن­ها را حمل کنند و انتقال دهند.

فاطمه جناب اصفهانی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

 

جعبه­ها همیشه مرا درگیر می­کنند. از آن لحظه که بازشان می­کنم و وسیله­ای که در آن هست را بیرون می­آورم، دارم فکر می­کنم از این جعبه چه استفاده­هایی می­توان کرد.

چه جنسی دارد؟ چقدر با سلیقه درست شده و چسب خورده؟ استحکامش چطور است؟ ارتفاعش و ...

سخت می­توانم جعبه­های خوب را دور بیندازم. نگهشان می­دارم تا با پسر کاردستی درست کنیم.

گاهی هم جعبه را کادو می­کنم و می­شود جای وسایل ریز، مخصوصا اگر خانه خانه باشد. وسایل کادو مثل ربان و پانچ و ...، وسایل خیاطی، گل­های خشک.

خلاصه جعبه ها یک شکوه کاغذی عجیبی دارند برای من که نمی­توانم از آن چشم بپوشم و نسبت به آن­ها بی­تفاوت باشم.

 

وقتی این جعبه را به خانه آوردم و کتری و قوری پیرکسش را در آوردم و استفاده کردم، دیدم می­شود با آن برای اسباب­بازی­های یوسف یک خانه چند طبقه ساخت. خانه­ای با یک شیروانی که هر پرنده­ای راحت بتواند روی سقفش استراحت کند.

بماند که یوسف جان مبلمان و سرسره و ماشین را هم به این اتاق منتقل کرد.

 

به بچه­ها کمک کنیم فقط با اسباب­بازی­هایی که خریده ­شده­اند سرگرم نباشند. بتوانند خودشان هم خلق کنند. اینطوری هیچ­وقت درمانده نمی­شوند و خودشان به یاری خداوند خودشان را نجات خواهند داد.

 

فاطمه جناب اصفهانی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر