زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۳ مطلب با موضوع «خودکار صورتی» ثبت شده است

 

جشن جایزه­های کتابی که تا به­حال رفته بودم خیلی شلوغ بودند. در سالن­های بزرگ با نور و صدا و تهویه مناسب و کنترل شده و دوربین­ها و عکاس­ها و خبرنگاران خبرگزاری­ها و ... .

روز پنجشنبه اما وقتی در خیابان سمیه پارک کردم تا به کوچه پروانه برسم و از پله­های انجمن نویسندگان کودک و نوجوان بالا بروم هیچ­وقت فکر نمی­کردم جشن جایزه کتابی به این کوچکی و جمع و جوری این­قدر دوست داشتنی باشد.

گوزن زرد در واقع بچه لاک پشت پرنده بود. این جایزه اما یک فرق مهم و اساسی داشت؛ داوران آن مادر و پدرها بودند و خود بچه­ها!

آدم­هایی که هربار برای خرید هر کتاب دلشان شور زده بود! حتا وقتی به خانه آمده بودند وقت خواندن کتاب را ویرایش کرده بودند و حتا داستان را تغییر داده بودند تا مباد دل و اندیشه فرزندشان آسیب ببیند.

آدم­هایی که بارها و بارها کتاب­ها را برای فرزندشان خوانده بودند تا حفظ شده بودند. آن­قدر که وقت رانندگی، آشپزی، کار ... داشتند شعر کتاب فرزندشان را زمزمه می­کردند.

چه اتفاقی برایشان افتاده بود؟

مادر و پدر شده بودند!

و چه کسی نظر آن­ها را که از هر کارشناس کتاب و عالم فرهنگی دلسوزتر بودند و صلاح فرزندشان را بهتر می­دانستند دیده بود؟ کسانی که جایزه گوزن زرد را برگزار کردند.

در جریان بودم که همین چند نفر دست اندر کار جایزه گوزن زرد چقدر دنبال بودند که جای مناسبی را آماده کنند. که یا هماهنگ نشده بود و یا هزینه زیادی داشت. پس کتاب­خانه انجمن را که سالنی بود به مساحت حدودا 100 متر صندلی گذاشته بودند و مهمان­های کوچک و بزرگ با محبت هم را جا می­دادند.

آقای عموزاده خلیلی صحبت کردند و گفتند که این جایزه دو تا نصفی امتیاز دارد. سرگرمی خانواده تک نفره، ترغیب خانواده به مطالعه و نجات یکی از گونه­های حیات وحش به نام گوزن زرد!

بعد آقای علی سید آبادی در مورد شکل گیری این جایزه صحبت کردند و گفتند چطور شد که ایده آن شکل گرفت.

خانم طاهره ایبد داستان خواندند و بعد بچه­ها در کنار آقای سیدآبادی و آقای عموزاده خلیلی هدیه­ها را به برگزیدگان دادند.

این کار قشنگی بود که از بچه­ها خواستند هدیه­ها را به برگزیدگان بدهند. خیلی قشنگ! آن­قدر که وقتی آقای محمدهادی محمدی برای هنگام گرفتن هدیه دست بچه­ها را بوسیدند و آن­ها نمی دانستند الان باید چه­کار کنند اشک آدم در می­آمد.

دوستانم!

به نظر من این جایزه با همت و تلاش بی­منت چهار نفر برگزار شد. رویا میرغیاثی، بنفشه محمودی، فواد صادقیان و مهدی پروین. البته حتما بودند عزیزان دیگری که زحمت کشیده بودند منتها من از مهر 1393 همین­ها را می­شناختم.

پنج شنبه در سالن کوچک انجمن نویسندگان کودک و نوجوان اتفاقی افتاد.

اتفاقی که شبیه هیچ یک از جایزه های پر طمطراق ادبی کشورمان نبود اما شور و حالی که داشت اگر نگوییم بیشتر از آن­ها که هم سطح آن­ها بود.

گوزن زرد که با کمترین حمایت مالی برگزار شد خواسته بود کتاب را به خانه­های ما بیاورد، تب­لت­ها و تلویزیون را در حالت خاموش بگذارد، ما را کنار هم بنشاند، آن­قدر که بوی شامپو فرزندمان را استشمام کنیم و کاری کند تا با هم کتاب خوانیم و در مورد کتاب­ها باهم صحبت کنیم.

و نه فقط همین. که در مورد کتاب­هایی که خوانده­ایم داوری کنیم و نظرمان را به گوش هم برسانیم!

دیروز دلم می­خواست جای آقای محمدی بودم، یا خانم نجف خانی، یا خانم لزر غلامی یا آقای میراسماعیلی، یا خانم رزاقی بودم و از دست بچه­ها جایزه می­گرفتم.

چراکه مخاطبان من، مخاطبان واقعی من که کسی جز بچه­ها و والدین آن­ها نبودند اثر مرا داوری کرده بودند و به من رای داده بودند.

دوستانم!

گوزن زرد اتفاقی است که در کنار تمام برکاتش برای خانواده­های ایرانی، حامل پیامی است. پیامی که می­گوید لازم نیست حامی بزرگی داشته باشی یا به نهادی وصل باشی. لازم نیست افراد خاصی از شما حمایت کنند اگر ایده دارید بسم الله بگویید و دست به کار شوید. دست به کار بزرگترین کارها که می­تواند در نظر دیگران کار کوچکی باشد.

پیامی که می­گوید ما هم می­توانیم ایده­مان را به عمل در آوریم و همه را در برکات آن سهیم کنیم!

پنج شنبه در آن سالن کوچک با این­که همه با هم جا نمی­شدیم، جایتان خالی بود! جایتان خیلی خالی بود!

اگر دوست دارید شما و فرزندانتان هم داور دومین دوره جایزه گوزن زرد باشید.

 

پ.ن. در اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد ۱۰۰ کتاب راه یافته به فهرست‌های نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم لاک‌پشت پرنده (که به تشخیص گروه داوریِ این فهرست برای گروه سنی خردسال و کودک مناسب بود) توسط بیست خانواده‌ی ایرانی مطالعه و ارزیابی شد و درمجموع، ۱۰ کتاب (۵ عنوان ترجمه و ۵ عنوان تألیف) که بیش‌ترین امتیاز را از گروه داوری کسب کرده بود، به مرحله‌ی نهایی رسید.

در آیین پایانی اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد، در گروه ترجمه از «سیدمهدی میراسماعیلی» برای ترجمه‌ی کتاب «روزی که مخصوص آقا قورباغه بود»؛ از «محبوبه نجف‌خانی» برای ترجمه‌ی کتاب‌های «سار کوچولو نمی‌تواند پرواز کند» و «شیر کتابخانه»؛ از «مریم رزاقی» برای ترجمه‌ی کتاب «هدیه‌ای برای مامان‌بزرگ» تقدیر شد.

 

گروه داوری این جایزه، نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیوا) را به محبوبه نجف‌خانی برای ترجمه‌ی مجموعه کتاب‌های فلیکس از انتشارات زعفران تقدیم کرد.

 

در گروه تألیف نیز از محمدهادی محمدی برای کتاب «چه‌وچه‌وچه یک بچه»؛ علی احمدی برای کتاب «وقتی بابام کوچک بود»؛ از «حدیث لزرغلامی» برای کتاب‌های «دوستت دارم» و «روبی» تقدیر شد.

 گروه داوری این جایزه از میان کتاب‌های تألیفی مجموعه‌ی «آواورزی با سی‌بی‌لک» و «الفباورزی با کاکاکلاغه» را بهترین کتاب سال معرفی کرد و نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی (به مبلغ ده میلیون ریال ازطرف شرکت تولیدی شیبا) را به محمدهادی محمدی تقدیم کرد. به نقل از ایسنا

پ.ن. اینجا از جایزه گوزن زرد بیشتر بدانید. http://gavaznzard.ir/

 

 

 

فاطمه جناب اصفهانی
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

حالا بادکنک‌ها همه جا هستند. توی اتاق‌ها، پذیرایی و آشپزخانه حتی! کاغذ رنگی‌ها را هم باز نکردم. از جمعه که جشن گرفتیم برای میلاد پیامبر و کلی خوشحال بازی کردیم. جشنی کوچک به اندازه وسعت خانه‌مان. وگرنه دلمان می‌خواست همه‌ی دوستانمان کنار هم باشیم.

همه‌ی این هفته روی لبم بود این بیت ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد!           دل رمیده ما را انیس و مونس شد!

روی کاغذ رنگی‌های سبز و زرد ستاره بریدم و با نخ وصل کردیم بالای تاقچه ای که رویش قرآن بود و برگ سبز و و شمع و هدیه‌های بچه‌ها. می‌رفتم و می‌آمدم و نگاهش می‌کردم و ذوق می‌کردم که خانه‌مان قرار است مهمانی باشد. جشنی برای یکی از بزرگ‌ترین و بهترین بنده‌های خدا، محمد (ص)!

مهمان‌های اصلی بچه‌ها بودند. پس باید کاری می‌کردیم که به آن‌ها خوش بگذرد. اسباب بازی و مدادرنگی خریدیم و عروسک انگشتی درست کردیم و کیک سفارش دادیم تا بچه‌ها شمع‌هایش را فوت کنند و ببرند و خوشحال باشند. شاید وقتی داشتند می‌رفتند مثل مجتبا از مادرشان می‌پرسیدند: مامان تولد کی بود؟ و این آغاز سؤال‌های خوب بود.

حسام یک حرف قشنگی زد که به دلم نشست. گفت پیش از آن که مهدکودک و مدرسه برای فرزندانمان دوست انتخاب کنند، خودمان به آن‌ها کمک کنیم تا دوستانشان را انتخاب کنند.

شاید این جلسه‌های شلوغ پر از بچه و بازی و کنارش قرآن ادامه پیدا کرد و بچه‌ها باهم بزرگ شدند. آن قدر بزرگ که دلشان خواست فقط قرآن اول جلسه را نخوانند بیایند بنشینند کنار ما و بخواهند بدانند در مورد چه چیزی حرف می‌زنیم. شاید دلشان خواست در صف نماز جماعت کوچکمان کنار هم بایستیم. شاید آن‌ها آدم‌های بهتری شوند. شاید دنیا با فرزندان ما جای بهتری باشد برای زندگی.

 

پ.ن. یوسف هر صبح که بیدار می‌شود کاغذرنگی ها را نشان می‌دهد و می‌دود توی اتاق‌ها دنبال بچه‌ها. بعد می‌رود کنار در و با گلایه می‌گوید: دَبت! (رفتند). می‌برمش کنار ستاره‌ها و باهم فوت می‌کنیم تا دور خودشان بچرخند. و این کار هردوی ما را خوشحال می‌کند. ای محمد(ص) که درود خدا بر تو باد! همه ما پیام تو را شنیدیم. و معجزه‌ات را ایمان آوردیم. با این حال گاهی آن چنان مسلمانی نمی‌کنیم که تو را و خدا را خوش آید. دعایمان کن آن چنان باشیم که او دوست دارد. دعا کن که از دوستان شما باشیم. ما را و نسل ما را.

فاطمه جناب اصفهانی
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۲:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

 

فصل‌های تازه زندگی، آدم را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهند که پیش از آن به آن‌ها توجهی نمی‌کرد.

با مادر شدن به فصل تازه ای درآمدم که علاوه بر تجربه‌های تازه سرشار بود از دوباره دیدن و یافتن چیزهایی که پیش از آن انگار نمی‌دیدمشان.

و «اتاق کودک[1]» از آن مکان‌هایی است که خارج از هر خانه ای چشم مرا که کودک یک سال و چند ماهه‌ام پوشک می‌پوشد دنبال خود می‌گرداند و از اینکه مجبور نباشم پسر و کیفش را به نمازخانه ببرم یا در ماشین عملیات تعویض را انجام دهم خوشحال می‌شوم.

تجربه من در این یک سال و اندی این بود که در طراحی ساختمان‌های عمومی همچون پاساژ، فرودگاه، مجتمع‌های توریستی بین راهی، مسجد، رستوران و ... یا اصلاً به اتاق کودک توجهی نشده و یا کمتر توجه شده است. آن قدر که یکی از سرویس‌های بدون استفاده را میز تحریر چوبی بگذارند و یا یک کانتر ساده در گوشه سالن سرویس‌های بهداشتی قرار دهند؛ بدون هیچ تجهیز اضافه ای.

تنها در دو مکان با اتاق کودک مجهز برخورد کردم. یکی فرودگاه مشهد، وقتی که از گیت بازرسی خارج می‌شوید و منتظر هستید سوار هواپیما شوید. و یکی که از همه مجهزتر بود در ساختمان پلادیوم.

توجه مهندس معمار و یا طراحان فضا به این مکان آن قدر مرا خرسند کرده بود که داشت یادم می‌رفت یک نکته را.

این اتاق‌ها (و یا کانتر و میزها) بدون اسثتناء در سرویس بانوان قرار داشت. و تنها در فرودگاه مشهد اتاق بچه در فضایی بین سرویس بانوان و آقایان قرار داشت تا هر دو بتوانند از آن استفاده کنند که ما هم چنین کردیم.

اما آنجا هم یک اتفاق افتاده بود؛ روی در تصویر بچه بود مادر!

با خودم فکر می‌کنم وقتی خیلی از مادر و پدرها برایشان فرقی ندارد که کدامیک  تعویض بچه را انجام دهند و چه بسا پدر در سفر راحت‌تر بتواند این فعالیت را انجام دهد چرا باید اتاق بچه در سرویس زنانه قرار بگیرد تا هیچ پدری نتواند برای همراهی همسرش به آن وارد شود؟

شاید در جواب من بفرمایید که قرار است علاوه بر عملیات تعویض بچه شیردهی توسط مادر هم اتفاق بیفتد، پس بهتر است اتاق به مادر و کودک اختصاص داشته باشد.

خب باید بگویم در هیچ کدام از این اتاق‌ها هیچ صندلی ندیدم که مادر بتواند روی آن بنشیند و کودک خود را شیر دهد.

باید مثل من مادر باشید تا حساسیت مرا بدانید و دلتان بخواهد جاهای دیگر هم به مادری‌تان احترام بگذارند.

و بسیار کنجکاوم بدانم در کشورهای دیگر این اتاق کجای ساختمان قرار گرفته است.



[1] Baby room

فاطمه جناب اصفهانی
۱۱ دی ۹۳ ، ۰۲:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر