زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

یک حس دوگانه عجیب!

از یک طرف دلم می‌خواست خیلی قهرمانانه دستم را رها کنی و بگویی می‌بینمت مامان! و وارد کلاس شوی.

از یک طرف دلم می‌خواست از کلاس بیرون بیایی و سراغم را بگیری. مبادا دوباره فکر کنی گم شدی.

اتفاق افتاد.

کمی از هر دو.

دستم را رها کردی و با دوستانت وارد کلاس شدی. دو ساعت بعد آمدی؛ برای این‌که بیسکوییتت را بگیری.

و من تمام این سه ساعت کنار مادرهایی نشستم که دلشان شور بچه هایشان را می‌زد.

بعضی مدال‌های ستاره‌ای به سینه داشتند. فرزند اولشان مدرسه می‌رفت و دومی را آورده بودند و شاید به سومی هم فکر می‌کردند و خیلی هم سرحال و پوستشان هم برق می‌زد و یک ناخن شسکته هم نداشتند و اول صبحی رژ صورتی براقی هم داشتند.

بعضی بچه اول را آورده بودند و در همان اتاق داشتند بچه دوم را شیر می‌دادند و در کریر می‌خواباندند.

بعضی خودشان مربی بودند و به هزار و یک دلیل این‌جا را برای گذران اوقات دوستانه فرزندشان انتخاب کرده بودند.

و بحث مثل قلابی مرا از کتابم بیرون می‌کشید.

مدارس شناختی یا مدارس معمولی؟

میزان یا مفید؟

پیش دو؟ یا هردو؟

هفت سال نشده یا هفت سال تمام؟

در این بین زینب یک ساله خسته شده بود و گریه می کرد و آن چندماهه کوچک تمام مدت با صدای بلند سشوار که از موبایل مامان در می‌آمد به خواب رفته بود.

کلاس بچه ها آرام‌تر نبود؟

با پیشنهاد بدهم دو اتاق برای مامان‌ها می‌گذاشتند.

اتاق گفتگو و اتاق سکوت!

که استیو تولتز، موریس دروئون و و لوئیس کارول حسابی از این‌که توی کیف من نشسته بودند بدون اینکه حرفی بزنند ناراضی بودند. و من هم.

به خیال خودم یک گوشه دنج پیدا کردم و نزدیک مادر دیگر که کتاب قطوری داشت نشستم.

صدایش را از بین ده بچه شنیدم که می‌گفت من هم با پول هایم کتاب خریدم. یک کتاب خیلی بزرگ! این کتاب را هم خوانده‌ام.

و بعد کلاس خوشمزه‌ها صدایشان را از حیاط با خودشان آوردند و همه‌جا پر از خنده شد.

وقتی برگشتیم لباست گلی بود. خیلی هم خوب!

و کفشت آن‌قدر از شالاپ شولوپ کرده بودی خیس بود و مجبور شدی دمپائی‌هایت را بپوشی. خیلی هم خوب!

و تا به ماشین رسیدیم همه چیزهایی که دلت می‌خواست را برایم تعریف کردی.

و دیگر نگفتی وقتی از من جدا شدی حس کردی گم شدی. خیلی هم خوب!

حیف که تو مادر نمی‌شوی پسرم.

اما پدر که خواهی شد انشاالله!

آن‌وقت این‌جا را بخوان. تماشای بزرگ شدنت چه حسی خواهد داشت؟

الهی!

شکرت!

 

پ.ن. کدام ما قهرمان‌تر بودیم؟ تو که راحت جدا شدی و گریه نکردی؟ یا من که راحت جدا نشدم و گریه       نکردم؟



فاطمه جناب اصفهانی
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

این دفترچه گلدار مادری 

فکر می‌کردم هیچ کاری برای تو مهم‌تر از نوشتن این دفتر نیست.

فکر می‌کردم کلمه‌ها وقتی نوشته شوند مهم‌تر از هر اتفاق دیگری می‌شوند.

اما حالا یک سال و نیم است که چیزی در آن ننوشتم.

نه اینکه کودکی‌ات را از دست داده باشم. نه!

عکس دارم و یادداشت و تقویم و ... . اما این مدت این‌جا چیزی ننوشته‌ام.

امروز یک فنجان شیر قهوه درست کردم و خودم را نشاندم روی صندلی آشپزخانه و روان‌نویس را دادم دستم و نوشتم.

از قبل عید نوشتم و سفر و تعطیلات.

اما ننوشتم که مادری سخت بود.

خیلی سخت بود.

ننوشتم که وقتی تو خوب نبودی حال من بود که خوب نبود.

ننوشتم که هی دارم چشم‌هایم را می‌گذارم روی پیشانی تو و خودم را تماشا می‌کنم.

چقدر جدی‌ام گاهی!

برای این‌که تو هم عادت کنی به خلق ما مردم کهن زیسته.

عادت‌هایی که با این ستاره‌ها به دست می‌آوری و آخرش آن‌قدر زیاد می‌شوند که خدا نخواهد خورشید خلاقیتت را می‌پوشاند.

اما چه کنم؟!

چه کنم جز خنده‌دار کردن عادت کردن این کارهای آدمیزادانه!

چه کنیم که تو هم باید خو بگیری به چنین زیستنی.

کاش اما عادت نکنی. فقط بلد باشی. کاش همیشه شاد باشی.

حتی اگر من نتوانم در این دفتر جلد پارچه‌ای برایت جمله‌ای بنویسم.

 عاقبتت به‌خیر بچه!

فاطمه جناب اصفهانی
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر