زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

زمان ایستاده روی فرفره

چهارشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۴۰ ب.ظ

 

 

 

به روزشمار معکوس این پایین که نگاه می‌کنم حس می‌کنم خیلی مانده!

بعد وقتی هر هفته لباس‌های بیشتری را از کمد لباس‌های دم دستی به کمد دورتر می‌برم و هیچ تصوری ندارم که کِی دوباره بپوشمشان فکر می‌کنم زمان دارد مثل فرفره می‌گذرد!

می‌چرخد و می‌چرخد و لابد بعد از مدتی سرعتش کم می‌شود و به یک جهتی می‌ایستد.

کم‌کم باید به جای یک ماه یک‌بار هر دو هفته بروم پیش دکترم و هر دفعه تا بیایم صدای قلبش را بشنوم قلب خودم از حرکت بایستد.

این روزها، روزهای آرامی هستند. هنوز صدای خودمان دو تاست که در خانه است و یک پرنده.

روزهای پیش‌رو اما صدای پسرم از صدای همه ما بلندتر خواهد بود!

صدایش را همین حالا هم می‌شنوم و باهم حرف می‌زنیم. دیگر مثل گذشته نمی‌توانم سریع کارهایم را انجام دهم و برای مهمان‌ها چند مدل غذا درست کنم و سفره‌ام را  بیارایم و خانه تکانی کنم و به خرید بروم. یک‌نفر درونِ من وقتی زیاد کار کنم می‌خواهد که آرام باشم.

یک‌نفر درونِ من حوصله‌اش زود از یک مدل نشستن یا ایستادن سر می‌رود و می‌خواهد حرکت کنم.

یک‌نفر درونِ من گرسنه‌اش هم می‌شود حتی.

 و فکر می‌کنم این یک‌نفر درونم جایش خیلی تنگ است که این‌همه بی‌قراری می‌کند.

باید یکی از این فرفره‌ها را قورت بدهم که آن تو حوصله‌اش سر نرود!

 

 

۹۲/۰۴/۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه جناب اصفهانی

نظرات  (۶)

۲۰ تیر ۹۲ ، ۰۶:۲۹ زینب سادات
از نمایشگاه صنایع دستی دو تا فرفره ی چوبی خریدم. همیشه یکی ش تو کیفمه که اگه جایی بچه ای بود و حوصله ش سر رفته بود عوض شکلات اونون دربیارم و کمی با هم بازی کنیم. قورتش نده. بگذار بیاد دوتایی باهاش بازی کنید :)
۲۰ تیر ۹۲ ، ۰۶:۲۹ زینب سادات
صنایع رو نوشته بودم صنایه!!!!
سلامممم فاطمه جان..من تازه ایمیل معرفی این وبلاگ رو دیدم..حظظ کردم دختر جان..واقعا خوب و دلچسب نوشتی..خودت و گل پسر در پناه خدا باشید همیشه..من دیگه مشتری هر روز اینجا هستم
باید یکی از این فرفره‌ها را قورت بدهم که آن تو حوصله‌اش سر نرود! :)))
فاطمه عزیز: خواندن مطالب وبلاگت مثل همیشه لذت بخش و اموزنده و در عین حال نوازشگر بود! من واژه ها و توصیفاتت را خیلی خیلی دوست دارم و در عمیق نقطه قلبم می نشینند. خدا را شکر که تو هم فرصت تجربه این دوران خاص را یافتی. من را به روزهای نه چندان دور بردی. هرچند من شرایط دشواری را پشت سر گذاشتم و تنها شاهد تنهایی هایم در ان روزها, حنا بود و حرف زدن با او بود که امید را در قلبم به شکوفه می نشاند. امیدوارم باقی راه را به سلامتی طی کنی و مسافرت به سلامت به مقصد برسد. مراقب خودت و مسافرت باش!
فاطمه عزیز: خواندن مطالب وبلاگت مثل همیشه لذت بخش و اموزنده و در عین حال نوازشگر بود! من واژه ها و توصیفاتت را خیلی خیلی دوست دارم و در عمیق نقطه قلبم می نشینند. خدا را شکر که تو هم فرصت تجربه این دوران خاص را یافتی. من را به روزهای نه چندان دور بردی. هرچند من شرایط دشواری را پشت سر گذاشتم و تنها شاهد تنهایی هایم در ان روزها, حنا بود و حرف زدن با او بود که امید را در قلبم به شکوفه می نشاند. امیدوارم باقی راه را به سلامتی طی کنی و مسافرت به سلامت به مقصد برسد. مراقب خودت و مسافرت باش!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی