زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که یه پسر داشت. اسم پسرش یوسف بود ...

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

مثل یک فیل

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ق.ظ

 

 

دلم می‌خواهد همین حالا که همه خوابند ساکت و آرام، پاورچین پاورچین می‌رفتم به یک جزیره ناشناخته و بدون هیچ نگرانی فرزندم را صحیح و سالم به دنیا می‌آوردم و در حالی‌که هیچ دردی نداشتم بر می‌گشتم.

این روزهای آخر دارم اس ام اس‌ها، تماس‌ها، کامنت‌ها، و ایمیل‌های زیادی را پاسخ می‌دهم که می‌خواهند بدانند فرزندم به‌دنیا آمده است یا نه.

توجه و علاقه این‌همه دوست البته خوشحالم می‌کند. یادم می‌آورد که تنها نیستم. عزیزانی دارم که حواسشان به من هست. حتی آنهایی‌شان که ماه‌هاست ندیدمشان. اما نگرانی آن‌ها نگرانم می‌کند.

 اولین تماس از طرف مادر است که هر روز زودتر از روز پیش اتفاق می‌افتد و یک‌طوری حالم را می‌پرسد که انگار چند ساعتی است درد زایمان به سراغم آمده و به او نگفته‌ام.

گاهی می‌توانم یک جواب را در پاسخ چند نفر ارسال کنم.

گاهی باید آن‌که چندبار زنگ زده و من به تلفنم دسترسی نداشته‌ام را پشت خط آرام کنم و مطمئنش کنم که حالم خوب است و فقط صدای زنگ را نشنیده‌ام.

دیدارهای حضوری البته مفصل‌ترند و معمولاً شکل ثابتی دارند. اول حالت را می‌پرسند و زمان زایمانت را، این‌که چند روز دیگر مانده و زیاد هم متقاعد نمی‌شوند که همه چیزش دست خداست. بعد مدل زایمانت را می‌پرسند که طبیعی است یا سزارین. حتی اگر بگویی هنوز معلوم نیست بازهم در مضرات یکی و فایده‌ی دیگری برایت سخن می‌گویند. بعد به شوخی پیشنهاد می‌کنند که فلان روز برای آن‌ها بهتر است به هزار دلیل. و آخر هم می‌گویند دیگر حوصله‌شان دارد سر می‌رود و امیدوارند در دیدار بعدی فرزندم به دنیا آمده باشد. حرف‌های دیگری هم هست. می‌خواهند برایشان دعا کنم و مرا بیشتر از همیشه مقابل بی‌چیزی خودم شرمنده می‌کنند. و برای هردویمان آرزوی سلامتی می‌کنند و ... .

این پیگیری‌ها کم‌کم دلم را شور می‌اندازد.

نکند دیر شده و دکترم اشتباه می‌کند؟

نکند فرزندم دارد وزن کم می‌کند و باید خیلی زودتر به‌دنیا می‌آمده؟

نکند مشکلات جنین در ماه و هفته آخر فرزند مرا هم دچار کند؟

نکند ......

شنیدن تجربه بعضی‌ها هم خیلی غم‌انگیز است.

راحت غذایتان را بخورید که تا چند سال آینده نمی‌توانید به یک رستوران بروید و یک لقمه غذا بخورید.

خوب بخوابید که تا ماه‌ها یک خواب راحت نخواهید داشت.

مهمانی‌هایتان را بروید که تا سه ماه آینده نمی‌توانید پایتان را از خانه بیرون بگذارید.

غذاهایتان را بپزید که تا مدت‌ها نمی‌توانید یک پیازداغ درست کنید.

خیلی شیک و منظم سر قرار حاضر شوید که تا مدت کوتاه دیگر یک فسقلی برایتان تعیین تکلیف خواهد کرد.

خانه تمیزتان را خوب ببینید که بعداً هیچ نقطه‌ای از آن‌را این‌چنین مرتب نخواهید دید.

از دیدن عزیزان و دوستانتان حسابی استفاده کنید که فردا همان‌ها شما را به‌خاطر سهل انگاری سرزنش خواهند کرد و ... .

و همه این‌ها کنار نگرانی برای سلامت فرزندم التهاب پوستم را بدتر می‌کند. ورم و بی‌حسی انگشتان یک دستم را بیشتر می‌کند و گرفتگی رگ پایم را تا قلبم می‌کشانند.

حالا یا روز شمار صفحه من اشتباه عمل می‌کند یا دکترم زیادی صبور است که 5 روز دیگر به من فرصت داده است و یا همه آن‌هایی که می‌گویند مدت بارداری انسان 9 ماه است دروغ می‌گویند.

آدم‌ها گاهی وقت‌ها فیل می‌شوند!

نه از نظر جثه، به‌خاطر صبری که باید در مدت بارداری بکنند.

و اگرچه می‌دانم نباید نسبت به هر درد ماه آخر که با درد دیگر تسکین پیدا می‌کند شکایت کنم اما این‌را هم می‌دانم که بخش اعظمی از این دردها جنبه اجتماعی دارد.

تو حق اعتراض نداری چون قانون نوشته شده‌ای برایش وجود ندارد.

و نمی‌توانی نسبت به آن بی‌تفاوت باشی چون یک موجود اجتماعی هستی و از ابتدا حیات اجتماعی داشتی.

و این تازه اول راه است.

ما در جامعه به شدت مهربانی زندگی می‌کنیم که به خودش اجازه قضاوت می‌دهد. و خودت هم داری در همین جامعه زندگی می‌کنی و عضو همین جامعه هستی.

بگذار این یادداشت را یک‌جایی تمام کنم و بخواهم برای سلامتی فرزندم و همه بچه‌هایی که هنوز به دنیا نیامده‌اند و آمده‌اند دعا کنید.

این‌طوری برای همه مردم جهان دعا کرده‌ایم؛ که همه بچه‌های پدر و مادرهایمان هستیم.

 

و من چه خوشبختم برای داشتن خدایی که در همین نزدیکی است و دوستانی که بهترند از آب روان!

 

۹۲/۰۷/۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه جناب اصفهانی

نظرات  (۱۰)

پس این پسرمون سنگرو حفظ کرده! شما هم که حتما این شبا احیا دارید! بچه مون می خواد تولدش به اعیاد نزدیک باشه خوب
فکر کنم یه خبرایی باشه انشالله؟ نه؟! من هی به تاریخ آخرین پیام تایید شده نگاه می کنم. امیدوارم که اگر اینطوره بسلامتی فرشته نازنینت رو در آغوش کشیده باشی و اگر هنوز منتظرشی یادت بمونه برای من هم مخصوص دعا کنی.
سلام مادر خانمی! حتما تا وقتی که این یادداشت رو میخونی پسرگلت صحیح و سالم به دنیا اومده و تو خیلی خوشحالی. این چندوقت سیستم نداشتم و نتونستم بیام اینجا بهتون سر بزنم و بهت بگم که همه این نگرانی ها طبیعیه و بگم که خیلی هم به حرف این و اون که از آینده میترسوننت توجه نکن چون زندگی با بودن پسرت همونقدر شیرین و دوست داشتنیه که زمان دوتایی بودنتون. هرکدوم شیرینی خودشو داره که مطمئنم خودت تجربه خواهی کرد. من تا دو سه هفته بعد از زایمان افسردگی نسبتا شدید گرفتم و همه اش گریه میکردم و چون به دلایلی نتونستم به دخترم شیر بدم این شرایط بدتر شد اما بعد کم کم خوب شدم و شیرینی و زیبایی مادر شدن روز به روز خودش رو بیشتر نشون داد. این روزها هربار که دخترم میخنده و من بغلش میکنم و به سینه ام فشارش میدم دعا میکنم که خدا به تمام اونهایی که میخوان ولی فرزندی ندارند طعم این نعمت بزرگ رو بچشونه. مطمئنم شما هم بعد از گذشت یکی دو هفته که سختی و خستگی زایمان کمی از بدنت بیرون بره لذت مادری رو با تمام وجودت درک میکنی و مثل همیشه سپاسگذار لطف خدا خواهی بود.
فاطمه جان پس هنوز فرشته کوچولوت پابه این دنیانگذاشته، زنگ زدم برنداشتی فکرکردم دیگه فارغ شدی.:) نگران نباش دوست نازنین وپرانرژی من.این روزهابه خیرمیگذره وتووارده یه فصل جدیداز زندگیت میشی ومن مطمینم توصیه های دیگران واسه تومصداق نخواهد داشت تو درهرشرایطی میدونی چطور از زندگیت لذت ببری. خداحافظ دوتاتون باشه:-*
در پناه خدا باشی عزیزم..برای منم دعا کن فاطمه..به امید دیدار خیلی زود
سلام  مامان خانوم. خیلی وقته که اینجا رو میخونم ولی یادم نیست که گاهی نظر داده باشم . میخواستم بگم احتمالا وقتی شما به سلامتی برای بار اول نوزادتون رو در آغوش میگیرین ما مشهدیم . اونجا کنار امام رضا حتما براتون دعا میکنم . هم برای شما هم برای اون مسافر کوچولویی که نه ماه تو راه بوده و  وقتی میرسه حسابی خسته و خوابالوه !
سلام عزیزم نگران نباش مامان من میگفت من 9 ماه و نه روزم شده بود تا بالاخره رصایت دادم به اومدن به این دنیا...
۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۸:۳۲ گلابتون بانو
فاطمه جون من خیلی این روزا به یاد تو و چند دیگه از دوستای وبلاگی پا به ماهم هستم. دعا می کنم همه تون به سلامتی و راحتی زایمان کنین. نترس دیر نشده. هنوز وقت هست برای اومدن آقا کوچولو. هر چند می دونم این هفته های آخر پر از فکر و خیاله برای مادر! انشاالله بچه ات خوب و آروم باشه و بذاره راحت بخوابی, غذا درست کنی, مهمونی بری و ... اصلا قرار نیست با اومدن بچه زندگی آدم تعطیل بشه. این بیشتر از اینکه به اخلاق بچه ربط داشته باشه به نگرش خودت بستگی داره. به این که سخت نگیری و به خاطر بچه همه چی رو رهانکنی! امیدوارم روزهای خیلی خوبی در انتظار تو و خانواده ات باشه و با اومدن آقا کوچولو زندگیتون شیرین تر و رنگی تر بشه انشاالله. منتظر شنیدن خبر تولدش هستم. لطفا برای خانم کوچولوی منم دعا کن.
ولله خیرُ حافظاَ و هو الرحم الراحمین ... به خدا می سپارمت عزیزم
فکر کنم سخت ترین قسمتش همین هقته و روزهای آخر باشه. ایشالا به سلامتی بگذره. امان از این توصیه هایی که فقط نگران میکنن آدمو. درسته اومدن بچه یه تجربه بزرگه اما بعضیا انگار فقط جنبهء منفی اش رو میبینن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی